تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکیست...


و خدایی که در این نزدیکیست...

برای تازه شدن هیچ وقت دیر نیست...

Easy is to dream every night.
Difficult is to fight for a dream...

خوابيدن در هر شب آسان است
ولي مبارزه با آن مشكل است.

Easy is to show victory.
Difficult is to assume defeat with dignity...

نشان دادن پیروزي آسان است.
قبول كردن شكست مشكل است.

Easy is to admire a full moon.
Difficult to see the other side...

حظ كردن از يك ماه كامل آسان است .
ولي ديدن طرف ديگر آن مشكل است.

Easy is to stumble with a stone.
Difficult is to get up...

زمين خوردن با يك سنگ آسان است .
ولي بلند شدن مشكل است.

Easy is to enjoy life every day.
Difficult to give its real value...

لذت بردن از زندگي آسان است..
ولي ارزش واقعي دادن به آن مشكل است.


Easy is to promise something to someone.
Difficult is to fulfill that promise...

قول دادن بعضي چيز ها به بعضي افراد آسان است .
ولي وفاي به عهد مشكل است.

Easy is to say we love.
Difficult is to show it every day...

گفتن اينكه ما عاشقيم آسان است .
ولي نشان دادن مداوم آن مشكل است .

Easy is to criticize others.
Difficult is to improve oneself...

انتقاد از ديگران آسان است.
ولي خودسازي مشكل است.

Easy is to make mistakes.
Difficult is to learn from them...

ايراد گيري از ديگران آسان است.
عبرت گرفتن از آنها مشكل است.

Easy is to weep for a lost love.
Difficult is to take care of it so not to lose it.

گريه كردن براي يك عشق ديرينه آسان است.
ولي تلاش براي از دست نرفتن آن مشكل است.

Easy is to think about improving.
Difficult is to stop thinking it and put it into action...

فكر كردن براي پيشرفت آسان است
متوقف كردن فكر و رويا و عمل به آن مشكل است.

Easy is to think bad of others
Difficult is to give them the benefit of the doubt...

فكر بد كردن در مورد ديگران آسان است.
رها ساختن آنها از شك و دودلي مشكل است.

Easy is to receive
Difficult is to give

دريافت كردن آسان است.
اهدا كردن مشكل است.

Easy to read this
Difficult to follow

خوندن اين متن آسان است

ولي پيگيري آن مشكل است

Easy is keep the friendship with words

Difficult is to keep it with meanings

حفظ دوستي با كلمات آسان است
حفظ آن با مفهوم كلمات مشكل است

نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/04ساعت 9:33 AM توسط قاصدک| |

دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت

*
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد

*
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است

*
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟

*
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست

*
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم.


نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/04ساعت 9:24 AM توسط قاصدک| |

نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/03ساعت 10:42 PM توسط قاصدک| |

غصه که نمی خوری

دنیا چیزی کم ندارد باور کن!

دلتنگی هایت را همین امشب بگذار دم در

شاید کسی نداشت و آمد و برد!

بعد حتما" گریه هایش را می کند.شاید هم حرف هایت را نزد.بهتر!

بهتر که تو نمی دانی.بی اینها هم عید می آید

بی اینها هم می شود بعدازظهر چرتی زد

نخوابی هم گنجشک ها بیدار می شوند

باور کن

اینقدر اخم نکن!

نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/31ساعت 8:32 AM توسط قاصدک| |

 

در دیاری که در او نیست کسی یار کسی

                                کاش یا رب که نیفتد به کسی کار کسی

هرکس آزار من زار پسندید ولی

                              نپسندید دل زار من آزار کسی

آن که خاطر،هوس عشق و وفادارد از او

                              به هوس هر دو سه روزی است هوادار کسی

لطف حق یار کسی باد که در دوره ی ما

                              نشود یار کسی تا نشود بار کسی

نوشته شده در دوشنبه 1388/02/28ساعت 10:39 AM توسط قاصدک| |

يك دانه كور / بي آنكه دنيا را ببيند / در لاي آجرهاي يك ديوار، گم بود / در آن جهان تنگ و تاريك / با باد و با باران غريبه / دور از بهار و نور و مردم بود / اما مدام احساس مي كرد / بيرون از اين بن بست / آن سوي اين ديوار، چيزي هست / اما نمي دانست، آن چيست / با اين وجود او مطمئن بود / اين گونه بودن زندگي نيست

tasvir.jpg

*
هي شوق، پشت شوق
در دانه رقصيد
هي درد، پشت درد
در دانه پيچيد
و ديگر او در آن تن كوچك، نگنجيد
قلبش ترك خورد
و دستي از نور
او را به سمت ديگري برد
وقتي كه چشمش را به روي آسمان وا كرد
يك قطره خورشيد
يك عمر نابينايي او را دوا كرد

*
او با سماجت
بيرون كشيد آخر خودش را
از جرز ديوار
آن وقت فهميد
كه زندگي يعني همين كار

عرفان نظرآهاري

نوشته شده در دوشنبه 1388/02/28ساعت 10:2 AM توسط قاصدک| |

باد می دود /
بهار می دود /
رود بی قرار می دود / ابر می دود / درخت می دود

880122-2.jpg

کوه استوار می دود / هرچه ساده هرچه سخت می دود
کرم خاکی از میان خاک / بی صدا می دود
پیچکی شکسته با عصا / می دود
سنگریزه ای بدون دست و پا / می دود
می دود ولی چرا ؟ می دود ولی به مقصد کجا ؟
غنچه های نوجوان / درخت های پیر
آسمان سرفراز و خاک سربه زیر
روزهای زود و سالهای دیر
هرچه بود و هرچه می شود / هرچه رفت و هرچه می رود
می دود به سمت پس کجاست ؟ کو ؟
می دود به پای جستجو
می دود به های و می دود به هو
می دود فقط به سوی او


عرفان نظر آهاری

نوشته شده در دوشنبه 1388/02/28ساعت 10:0 AM توسط قاصدک| |

 

هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود
               هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم
                                     و هنگامی تشنه آتش شدم،
                                                       که در برابرم دریا بود و دربا و دریا ...!

                                                                                                       دکتر شریعتی

                                                            

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/02/27ساعت 11:52 AM توسط قاصدک| |



پيرمردي صبح زود از خانه‌اش خارج شد.. در راه با يك ماشين تصادف كرد و آسيب ديد. عابراني كه رد مي‌شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان كردند. سپس به او گفتند: « بايد ازت عكسبرداري بشه تا جائي از بدنت آسيب نديده باشه»

پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازي به عكسبرداري نيست.

پرستاران از اول دليل عجله‌اش را پرسيدند.

پيرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي‌روم و صبحانه را با او مي‌خورم. نمي‌خواهم دير شود!

پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي‌دهيم.

پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي‌شناسد!

پرستار با حيرت گفت: وقتي كه نمي‌داند شما چه كسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي‌رويد؟

پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: اما من كه مي‌دانم او چه كسي است ...!


نوشته شده در یکشنبه 1388/02/27ساعت 9:7 AM توسط قاصدک| |

شاید جایی دیگر

جایی بهتر...

آنجا که شاپرکی نیست در آرزوی پروانه...

آنجا که رهگزران بیدارند ...

جایی که عشق است بهای هر کس

و مردی در انتظار مرگ نیست...

آرزو دارم جهانی ، که خدایش در این نزدیکی است

زندگی خنده ی تلخی نباشد به کنار هر زوج

و فردی نماند به کنار هر جمع...

 زیستن به جهانی که در آن

مردی است ، نشان هر مرد

 

بخواب جوانه ی زیبا

بخواب که زمان روییدن نیست

زمستان نزدیک است و بهار 

                                    در خواب تو زنده می ماند ...

نوشته شده در شنبه 1388/02/12ساعت 12:6 PM توسط قاصدک| |

 

و چه سخت است است که ماهی کوچک عاشق آبی بیکران باشد...

 

 

نوشته شده در شنبه 1388/02/12ساعت 12:0 PM توسط قاصدک| |

نوشته شده در شنبه 1388/02/12ساعت 11:47 AM توسط قاصدک| |

روزهای آخر سال مانند آدامسی میشه که کش میاد و شیرینی چندانی نداره، بی صبرانه منتظریم تا سال به آخر برسه و سال جدید خرامان و نازکنان شروع بشه به امید روز و روزگاری بهتر و روزهایی رنگی ....

من زیاد از آمدن عید و شلوغی قبل و بزرگ جلوه دادن سال نو خوشم نمیاد...

راستش این روزهای پایانی سال بیشتر من را یاد خاطرات تلخ و خیلی از روزهای از دست رفته می­اندازه .

بیشتر به یاد تصمیم­هایی می افتم که عمل نکردم، به یاد روزهایی که خیلی منتظر نشستم تا رفته­ای برگرده ولی افسوس...

به یاد کودکی ها و سفرها و رفتن ها و قول  و قرارها می افتم...

این روزها همه ما به این فکر میکنیم که چقدر زود گذشت و تصمیم می­گیریم سال بعدی بهترین سال زندگیمون باشه...

به هر حال، چه بخواهیم و چه نخواهیم سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت شمسی کش دار در راه است....

امیدوارم سال دیگر همین موقع از خوشی و خوبی های سال 88 بنویسیم و شاد باشیم ...

نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/28ساعت 4:42 PM توسط قاصدک| |

تنهایی به سراغ بهار نرویم!

اگر تنهایی به سراغ بهار برویم بهار از ما خواهد پرسید:

"حداقل یک همسفر دیگر هم می توانست با تو بیاید!

او کجاست؟"

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/28ساعت 3:24 PM توسط قاصدک| |

  

یک نفر دلش شکسته بود / توی ایستگاه استجابت دعا / منتظر نشسته بود / منتتظر،ولی دعای او / دیر کرده بود / او خبر نداشت که دعای کوچکش / توی چار راه آسمان / پشت یک چراغ قرمز شلوغ گیر کرده بود

*
او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی
از کنار او گذشت

*
روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچ کس
از مسیر رفت و آمد دعای او
با خبر نبود

*
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او
دست دوستی تکان دهد
رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان
سبز شد

*
او از این طرف، دعا از آن طرف
در میان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند
وای که چقدر حرف داشتند

*
برفها
کم کم آب می شود
شب
ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی
رفته رفته توی راه
مستجاب می شود

عرفان نظرآهاری

نوشته شده در دوشنبه 1387/12/12ساعت 7:51 PM توسط قاصدک| |

می روی سفر ! برو، ولی
زود برنگرد
مثل آن پرنده باش
آن پرنده اي كه رو به نور كرد
می روی، ولی به ما بگو
راه این سفر چه جوری است؟
از دم حیاط خانه ات
تا حیاط خلوت خدا
چند سال نوری است؟
راستی چرا مسیر این سفر
روی نقشه نیست؟
شاید اسم این سفر که می روی
زندگی ست!

***
جز دلت که لازم است
هیچ چیز با خودت نمی بری
نبر ولی
از سفر که آمدی
راه با خودت بیار
راه های دور و سخت

***
خسته ایم از این همه
جاده های امن و راه های تخت

***
می روی سفر برو، ولی
زود بر نگرد
مثل آن پرنده باش
آن پرنده ای که عاقبت
قله سپید صبح را
فتح کرد.

عرفان نظر آهاری

نوشته شده در دوشنبه 1387/12/12ساعت 7:25 PM توسط قاصدک| |

poem  

ما بچه ها اهل زمینیم
اما زمین دنیای ما نیست
این یک وجب دنیای خاکی
تا آخرش هم جای ما نیست...

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1387/12/12ساعت 7:24 PM توسط قاصدک|

هيچ‌ كس‌ وسوسه‌اش‌ نكرد، هيچ‌ كس‌ فريبش‌ نداد، او خودش‌ سيب‌ را از شاخه‌ چيد و گاز زد و نيم‌ خورده‌ دور انداخت.او خودش‌ از بهشت‌ بيرون‌ رفت‌ و وقتي‌ به‌ پشت‌ دروازه‌ بهشت‌ رسيد، ايستاد. انگار مي‌خواست‌ چيزي‌ بگويد. چيزي‌ اما نگفت.

خدا دستش‌ را گرفت‌ و مشتي‌ اختيار به‌ او داد و گفت:...

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1387/12/12ساعت 7:21 PM توسط قاصدک|

 

ما هميشه در حال فراموش کردنيم

    از خودمان گرفته تا خدا


......


( ادامه اش نمي دهم


خودت فکر کن چرا؟!!)


کتاب هاي روان شناسي را


خط به خط مي خواني


در انتظار معجزه ؟!


ببين پيامبر قلبت چي ميگويد


نويسنده ها امامزاده نيستند!!!


هميشه برايت بهترين ها را خواسته ام


در هرشرايطي و به هر نحوي


وقتي غريبه ها اين گونه به  تو ايمان دارند


چگونه مي تواني نااميد باشي


دوست من ؟!


دوستت دارم هايت را باور ميکنم


درست مثل امضاي آخر نامه هايت


که مي گويي خون است


ولي طعم آب انار مي دهد!!! 


مي داني ...


پزشکان که هيچ


حتي مامورين بازيافت هم


از اين قلب شکسته


قطع اميدکرده اند !!!

نوشته شده در دوشنبه 1387/12/12ساعت 6:52 PM توسط قاصدک|

ناگهان... چه زود دیر می شود!

حرفهای ما هنوز ناتمام

تا نگاه می کنی وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی 

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

آی

....

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان چقدر زود ، دیر می شود....

...

                                       

نوشته شده در شنبه 1387/11/19ساعت 6:53 PM توسط قاصدک|

بوی نم می شنوم

گویی آسمان امشب هم

تنهایی خویش را با زمین قسمت کرد

و زمین

بهترین سنگ صبوری است که آسمان می داند

از فراسوی افق می آید

سایه سرد سکوت

آسمان لحظه ای آرام گرفت

و سکوتی سنگین

نجوای زمین و آسمان را با خود برد

بوی کاه گل در هوا می پیچد

می کشاند به مشامم عطر یک خاطره را

از دل باغ صدایی آمد

سوسن از یاس سوالی دارد

اما ناگهان

آسمان غرش کرد

برق در چشم ترش لرزش کرد

و دوباره می شکست سایه سرد سکوت

نم نمک دست نوازش بر سر باغ کشید

و چه زیباست

دیدن نوازشی با غرش

چکه چکه آسمان می بارید

و در کوچه تنهایی من هیچ نبود

...

ببار بارون...

نوشته شده در سه شنبه 1387/11/08ساعت 7:8 PM توسط قاصدک|

من خدایی دارم که در این نز دیکیست

نه در ان با لاها!

مهربان,خوب, قشنگ

چهره اش نورانیست

گاهگاهی سخنی می گوید با دل کوچک من

ساده تر از سخن ساده من

او مرا می فهمد

او مرا می خواند, او مرا می خواند

یاد او ذکر من است در غم و شادی

چون به غم می نگرم ان زمان رقص کنان می خندم

که خدا یار من است

که خدا در همه جا یاد من است

او خداییست که همواره مرا می خواهد...

نوشته شده در سه شنبه 1387/11/08ساعت 6:58 PM توسط قاصدک|

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند

تا کاج جشن‌های زمستانی‌ات کنند

پوشانده‌اند "صبح" تو را "ابرهای تار"

تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

ای گل گمان مبر به شب جشن می‌روی

شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

یک نقطه بیش فرق "رحیم" و "رجیم" نیست

از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه است که قربانی‌ات کنند

فاضل نظری

 

نوشته شده در سه شنبه 1387/11/01ساعت 8:4 PM توسط قاصدک|

نوشته شده در چهارشنبه 1387/09/20ساعت 4:19 PM توسط قاصدک|

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم...

نوشته شده در شنبه 1387/09/02ساعت 9:39 PM توسط قاصدک| |

بهار می آید کمی صبر کن

فقط کمی....

کمی مانده تا بهار

صدایش را میشنوی؟

.......

نوشته شده در شنبه 1387/09/02ساعت 8:20 PM توسط قاصدک|

نوشته شده در شنبه 1387/09/02ساعت 8:15 PM توسط قاصدک|

این شب ها
            چشم های من خسته است
                              گاهی اشک ، گاهی انتظار
                                             این سهم چشم های من است....

نوشته شده در شنبه 1387/09/02ساعت 8:9 PM توسط قاصدک|


Design By : Night Skin