تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکیست...

و خدایی که در این نزدیکیست...

 

زندگی چیست ؟ کجاست؟

زندگی لحظه تولد یک پروانه است

که از دل پیله ابریشم خاک

می شکفد در میان خطرات

زندگی وزیدن نسیم دلدادگی است

که هر از گاهی می آید

از سمت وجود

زندگی شر شر احساس دانایی است

که می چکد از دل شبنم علم

بر نهاد بشری

زندگی سبزی رویای حضور است

در ترنم ترانه همخواهی

که می تپد در دل عشق

زندگی کرمی است که می خزد در تن یک سیب سفید

می رود تا ته آن حجم نجیب

زندگی شاید طلوع یک فواره است

که از قلب آبی دریای امید

می رود تا ته یک خواب عجیب

زندگی تولد یک رویاست

که به امید تحقق

به زمین آمده است

زندگی شاید وزوز یک مگس است

که در ظهر دل تابستان

لالایی خواب من و توست

زندگی جاری جریان سیاست بازی است

که گویا هرگز

امیدی  به توقف این قطار خالی نیست

زندگی یک دو سه گل زیباییست

که در نگاه من وتو

می نشاند معنی

زندگی بچه لاک پشتی است

که تازه سر از خاک بدر آورده

و بی مهابا می دود تا دریا

زندگی تایر ماشین همسایه است

که همیشه می گذارد آنرا

بر در خانه یکرنگی ما

زندگی حرکت شوق است

به سوی قله خاطره ها

تا زداید از سر آن قله ، برف فاصله ها

زندگی وحشت خواب است به چشم حشره

مبادا که در آن هنگامه

فرود آید به سرش ، مشت عدم

زندگی شکوفه گیلاس است

که در بهار رویا

می روید به سر ساقه یکرنگ صفا

 زندگی وسعت یک شهر بزرگ است

که در آن خبری از دل نیست

شاید مرده باشد در شتاب سرعت

زندگی  رد شدن از پل غروب است به آرامی

و خوابیدن در بغل آرامش

به امید رستن نور امید از فردا

زندگی خیس شدن است در بارش اشک

که می چکد از هم آغوشی دو ابر تنها

در دل آبی دریای سماء

زندگی چیدن نارنج  است از درخت آرزوهای بزرگ

که قد کشیده تا سقف بهار

و سایه افکنده بر فکر امید

زندگی تپش قلب من توست به شوق میهن

که می رود تا ته دریای وجود

زندگی معطلی ته صف نانواییست

زندگی شعله آبی بخاریست در اوج سرما

زندگی غلت زدن در چمن خوشبختی است

زندگی شوق پریدن است در دل یک جوجه

زندگی پر زدن ذهن است در آسمان دانش

زندگی سر زدن عقل است به باغچه عشق و وفا

زندگی بوئیدن غنچه عطرآگین نماز است به شوق دیدار

و گرفتن وضو در حوضچه عقلانیت

زندگی شاید تپش باد صباست در قلب سحر

زندگی زنگ کلاس است در صبحگاه یک مدرسه

زندگی تابلو توقف ممنوع است

در کنار خیابان غفلت

و زندگی شاید . . .

زندگی لحظه ایست که دیگر اکنون نیست

قدر این لحظه بدانیم وگرنه شاید

اندکی بعد بیاید لحظه ای

که جای من و تو در آن میانه خالیست

 

از سروش آریا

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/18 8:34 PM توسط بانوی کوچک |


سرد است هوا

دل من در طلب هرم نفس های دل انگیزحیات

و غمی همچون کوه

کمرم را به  تحمل فرا می خواند

دل من گمشده است

در پیچ و خم کوچه بی پروایی ها

سرگشتگی ام را به کدامین فریاد

در گوش خدا

بنمایم نجوا

که من اکنون اینجا

به چه کار آمده ام یا به کدامین علت

به کجا خواهم رفت؟

و چرا شاعر گفت :

تا شقایق هست زندگی باید کرد؟

من نمی دانم

چه تمنایی است میان گل نیلوفر و عشق

در دل لاله سرخ

شبنم سبز امید ، می نماید ماوی

چمن رویایم

در هیاهوی غم تنهایی

زیر پاله شده است

نهر پر تلاطم اندیشه

چندی است که آرام و روان

نم نمک می خشکد

شاید که سر کوه حقایق برفی

دیگر نیست!

شیشه پنجره یکرنگی

امروز شکست!

آری ، با سنگ نفاق

و من اکنون تنها

در گوش خدا

می نمایم نجوا

ناگهان در گوش دلم زمزمه ای جاری شد

لرزش دست دلم را چیدم

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ

گفت با مهر که ای

بنده من

آدمی را زعدم آوردم

تا نباشم تنها

تا نمایم به همه عالمیان

هنر خلقت را

باش با من که دگر هیچ غمی

نتواند کمرت را به تحمل فرا  بر خواند

یادم آمد مثلی ، که دگر هیچ نگویم جز آن

با خدا باش شوی شاه جهان

وگر اندیشه دیگر داری

من ندانم  چه شود آخر آن

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/13 6:36 PM توسط بانوی کوچک |


 

صبح خورشید آمد،

دفتر مشق شبم را خط زد.

پاک کن بیهوده است

اگر این خط ها را پاک کنم،

جایشان معلوم است.

ای که خط خوردگی دفتر مشقم از توست،

تو بگو

من کجا حق دارم،

مشق هایم را

روی کاغذهای باطله با خود ببرم؟!

می روم

دفتر پاکنویسی بخرم

زندگی را باید

 از سر سطر نوشت.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/02 5:51 PM توسط بانوی کوچک |


با باد خواهم گفت
حکایت نامهربانیت را
تا از هر کویی که
میگذرد
انرا بخواند
    تا شاید روزی
از سر کوی تو نیز
بگذرد

و در گوشت بخواند  قصه
ای را که   برایت
اشناست
به یاد خواهی اورد
مرا
نگاه یخ زده ام را
و روزی را که دنیا را بر
سرم خراب کردی
به یاد خواهی اورد...
به یاد قصه ای خواهی
افتاد
که نامهربانی تو و سکوت
من
اخرین برگش بود


به یاد خواهی اورد
کسی را که همه دنیای تو
بود

قسمهایی که خوردی
عهد هایی که بستی
و قلبی را که شکستی

همه را به یاد خواهی
اورد

با باد خواهم گفت حکایت
نامهربانیت را...


 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/23 3:6 PM توسط بانوی کوچک |


+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/18 9:29 AM توسط بانوی کوچک |


خدایا زمان به سرعت می گذرد و عمر به پایان میرسد و می بینم که دستهایم خالی است و می بینم آنچه را که اندوخته ام , سرابی بیش نبود.پس یاری ام کن یا رب العالمین.


+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/03 7:51 PM توسط بانوی کوچک |


در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فرا خواندو از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند.

یکی از فرشتگان به خداوند گفت : خداوندا آن را در زیر زمین مدفون کن!

فرشته ی دیگری گفت آن را در زیر دریاها قرار بده!

و سومی گفت راز زندگی را در کو ه ها قرار بده!

ولی خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم فقط تعداد کمی ازآنها قادر خواهند بود آن را بیابنددر حالی که من میخواهم راز زندگی در دسترس همه ی بندگانم باشد.در این هنگام یکی از فرشتگان گفت:فهمیدم کجا !

خدای مهربان راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده زیرا هیچ کس به این فکرنمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند و خداوند این فکر را پسندید.....

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/03 7:47 PM توسط بانوی کوچک |


به سراغ من اگر می آیید،پشت هیچستانم.

                   پشت هیچستان جایی است

                            پشت هیچستان رگهای هوا پر قاصدها ی است که خبر می آرند:

                                               از گل وا شده ی دورترین بوته ی خاک .

روی شنها هم،نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است که صبح به سر تپه ی معراج شقایق رفتند.

پشت هیچستان،چتر خواهش باز است:تا نسیم عطش در بن برگی بدود.

                    زنگ باران به صدا می آید.

                                              آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی ،

                                                             سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست.

                            به سراغ من اگر می آیید

                                                         نرم و آهسته بیایید،

                                                                             مبادا که ترک بردارد

                                                                                                چینی نازک تنهایی من.......

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/03 7:40 PM توسط بانوی کوچک |


خصلت قاصدك چيه؟

ممنون ميشم نظرتونو بدين

 

قاصدك! هان، چه خبر آوردی؟

از كجا، وز كه خبر آوردی؟

خوش خبر باشی، اما، اما

گرد بام و در من

بی‌ثمر می‌گردی.

 

انتظار خبری نيست مرا

نه ز ياری نه ز ديّار و دياری – باری

برو آن‌جا كه بود چشمی و گوشی با كس،

برو آن‌جا كه ترا منتظرند.

قاصدك!

در دل من همه كورند و كرند.

 

دست بردار ازين در وطن خويش غريب.

قاصد تجربه‌های همه تلخ،

با دل‌ام می‌گويد

كه دروغی تو، دروغ،

كه فريبی تو، فريب.

 

قاصدك! هان، ولی ... آخر ... ای وای!

راستی آيا رفتی با باد؟

با توام، آی! كجا رفتی؟ آی ...!

راستی آيا جايی خبری هست هنوز؟

مانده خاكستر گرمی، جايی؟

 

در اجاقی – طمع شعله نمی‌بندم – خردك شرری هست هنوز؟

 

قاصدك!

ابرهای همه عالم شب و روز

در دل‌ام می گريند.


+ نوشته شده در سه شنبه 1387/01/27 8:55 AM توسط بانوی کوچک |


لاجرم در اين هياهو گم شدم
من ، كه خود افسانه مي پرداختم ،
عاقبت افسانه مردم شدم !


اي سكوت ، اي مادر فريادها ،
ساز جانم از تو پر آوازه بود ،
تا در آغوش تو ، راهي داشتم ،
چون شراب كهنه ، شعرم تازه بود .


در پناهت برگ و بار من شكفت
تو مرا بردي به شهر يادها
من نديدم خوشتر از جادوي تو
اي سكوت ، اي مادر فريادها !


گم شدم در اين هياهو ، گم شدم
تو كجايي تا بگيري داد من ؟
گر سكوت خويش را مي داشتم
زندگي پر بود از فرياد من !
                                                                             (فريدون مشيري) 


 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/01/20 9:27 AM توسط بانوی کوچک |


دلم برای خودم می سوزد

برای گلهای رویا که با داس منطق چیده شد

برای برق شادی که در ظلمت بی انتها گم شد

برای پاکی کودکی که در هوای بزرگی آلوده شد

برای لطافت قلبی که با تیغ بی مهری خراشیده شد

دلم برای خودم می سوزد...


+ نوشته شده در سه شنبه 1387/01/20 9:22 AM توسط بانوی کوچک |


دلتنگی من نه از جهان توست

بلکه از اوست

که مرا در جهان تو آفرید

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/01/20 9:18 AM توسط بانوی کوچک |


دیگر از حرف زدن خسته شده ام  

می خواهم

کمی بیشتر از پا های خودم

از این گلیم که زیر پای توست

پا هایم را فراتر بگذارم

اصلا چطور است

مثل تو فکر کنم ؟

مثل تو را ه بروم

و اگر هم خواستی

مثل تو به خواب بروم

و گاهی که دلم تنگ می شود

روی با لهای پروانه

نقاشی دختری بکشم

که هی با انگشتانش

روی ماسه ها می نویسد ...

نه

من جای دوری نر فته ام

و هیچ گاه قصد آن نداشته ام

که پا هایم را از گلیم  کسی فراتر بگذارم

که من را

کنار رودخانه تنها گذاشته است

تا برایش خواب صدف و باران ببینم .

چطور است

وقتی قصد سفر کردی

چمدانت را به من بسپاری

تا در اولین ایستگاه پر از عطر بهار نارنج

و شکوفه گیلاسش کنم

نه چطور است ؟

اصلا تو راهت را از من جدا کنی

و هر طور که دوست داری فکر کنی

اصلا می توانی

رود خانه را به خانه بیاوری

ودر تنگی جایش بدهی

چطور است

دیگر به چیزی فکر نکنی

حتی ماهی که در آینه می رقصد

تا بهار را به تو تبریک بگوید

اگر صبر کنی

می توانی

شک را از کلمه ها بر داری

و بی شک به همه چیز نگاه کنی

اگر درست نگاه کنی

ماه هیچ وقت سر جایش نبوده است

و من بی خود دلخوشم به این کلمات
که روزی روی طناب خشک می شوند
 و در باد رها می شوند

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/01/20 9:11 AM توسط بانوی کوچک |


چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه ديروز ما وقت نكرديم از او تشكر كنيم .

چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما را هدايت نمي كرد چون امروز اطاعتش نكرديم .

چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش نبوديم .

 چي مي شد ديگه هرگز شكو فا شدن گلي را نمي ديديم چرا كه وقتي خدا بارون فرستاده بود گله كرديم .

 چي مي شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دريغ مي كرد چرا كه ما از محبت ورزيدن به ديگران دريغ كرديم.

چي مي شد اگه خدا در خا نه اش را مي بست چون ما در قلبهاي خود را بسته ايم .

چي مي شد اگه خدا امروز به حرفهايمان گوش نمي داد چون ديروز به دستوراتش خوب عمل نكرديم .

چي مي شد اگه خدا خواسته هايمان را بي پاسخ مي گذاشت چون فراموشش كرديم.

و چي مي شد اگه...

و چي مي شه اگه ما از اين مطالب به سادگي بگذريم ؟!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/22 7:3 PM توسط بانوی کوچک |


 
اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدا با من است،

که فرشته ها برایم دعا میکنند،
که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد.

یادم باشد که قاصدکی در راه است،
که بهار نزدیک است،

که فردا منتظرم می ماند،
که من راه رفتن می دانم و دویدن،
و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد.

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدای من اینجاست همین نزدیکیها،
و من، تنها نیستم

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/22 6:47 PM توسط بانوی کوچک |


در این سرای بی کسی, کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ برنمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذرگهیست پر ستم که اندرو به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم ام سزاست
وگرنه بر درخت تر کسی تبر نمی زند


نه که غمگین باشم نه ! اصلا . اسفند که ماه غم نیست همش شور زندگیه . حتی اگه اینهمه سرما خورده باشی و همش سرفه کنی . حتی اگه کسی نباشه عید ببرتت مسافرت یعنی باهاش بزنی به جاده های بهاری بدون فکر کردن به مقصد ! . . . این ترانه با صدای شجریان به درد جاده میخوره شاد باشی و قلبت لبریز حسای قشنگ باشه و تو جاده ای بهاری چشم بدوزی به قطرات بارونی که روی شیشه ماشین میخورن و نمیذارن تصویر روبروتو خوب ببینی اما تو خوب میبینی ! چون قلبت شاده حتی اگه شجریان غم انگیزناک بخونه . گاهی نفست بند میاد از هیجان و میشنوی این اندوهو اما لبخند میزنی به همه چیز . هیچی نمیتونه قلبتو اون لحظه غصه دار کنه حتی این ترانه شجریان ! چقده خوبن این لحظات این چنینی و چه کمند اما مهم اینه که هستند کی مهم نیست مهم اینه که هستند...

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/21 7:44 PM توسط بانوی کوچک |


۱- داشتن آمادگی و استفاده از فرصتها ، حالتی را پدید می آورد که معمولا بخت و اقبال نامیده می شود.

۲- این تصمیمهای شماست که زندگیتان را شکل می دهد ، نه شرایط خارجی

۳- نگاهتان را بر روی هدف متمرکز سازید ، نه بر روی چیزهایی که موجب هراستان می شود.

۴-چیزی بنام شکست وجود ندارد ، تنها نتایج موجودند.

۵- تمام پیشرفتهای انسان از یک سوال آغاز می شود.

۶- قابلیتهای انسانها محدود نیست ، بلکه روحیه شان محدود است.

۷- تاکنون هرگز کسی به صرف داشتن علاقه به هدف نرسیده است ، کسی به هدف می رسد که خودش را برای رسیدن به آن هدف ملزم ساخته باشد.

۸- پیشرفت دائمی و پایان ناپذیر

۹- تسلط بر روابط

۱۰-انگیزه                                                                                         

+ نوشته شده در شنبه 1386/12/04 9:53 AM توسط بانوی کوچک |


تو هم که همش
گوشۀ اتاق را به زانو می گیری.
گاهی وقت ها فکر می کنم
در آن نقطه از سقف
دنیایی هست
که از نگاه کردنش خسته نمی شوی.
هیچ کس بی عیب نیست بانوی من
و تمام در های دنیا
هیچ وقت
همگی بسته نخواهند بود.
من و تو آخر
پر زدن را از بر نشدیم
وگر نه
همیشه حتی برای پرواز های کودکانه مان هم
آسمانی هست
و شاخۀ کاجی
که برای نشستن توبیخ نمی شویم.
وباز همیشه
کسی هست
که خواب هایش در حوالی تو تعبیر می شود.
لبخند بزن

+ نوشته شده در شنبه 1386/12/04 9:50 AM توسط بانوی کوچک |


بودن یا نبودن
مسأله ابداً این نیست
وقتی بودن ها و نبودن ها
در همین نزدیک ها
در شرف ادغامند.
و نمی تواند این باشد
مسأله آخر مدت هاست که حل شده
من و تو
صورت مسأله را اشتباه طرح می کنیم
آنوقت افکار و زمان
بدو ن چرتکه انداختن خیرات می شوند
مسائل دنیا
خیلی بیشتر از بی خیالی های تو اند
و شاید از پف چشمهایت هم.
تو را به خدا
کمی آن گردنت را بچرخان
سمندمان در گِل مانده
و حالا باز بگو
«بودن یا نبودن، مسأله این است»

سمند همان ..... خودمان است

+ نوشته شده در شنبه 1386/12/04 9:44 AM توسط بانوی کوچک |


 " دیگر برایِ تو که زنده تر از مایی،
و برایِ انسان هایی که از جنس دیوار هایِ سنگی هستند،
حرفی ندارم...
نمی خواهم آزارشان دهم،
بگذار به آن چه خو گرفته اند زندگی کنند،
برایِ آن ها چه فرقی می کند
که نگاهِ دلی در این سرمایِ ناروایِ زمستان بلرزد،
یا مورچه ای در تنهایی به خود بپیچد...
برایِ انسان هایی که بسیار بسیار خوشبخت ترند...
برو که در این دو وجب خاکِ خدا،
جایی برایِ تو نیست که باشی...
 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/29 11:1 AM توسط بانوی کوچک |


زندگي رسم خوش آيندي است , زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ

 پرشي دارد اندازه عشق , زندگي چيزي نيست که لب طاقچه عادت از ياد

 من و تو برود .

زندگي شايد همين باشد و بس...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/17 12:15 PM توسط بانوی کوچک |


برف که می بارد
آدم ها حرف های خوشبو می زنند
مهربانی را
می شود در نگاهشان دید

.

.

.

اما این همدلی فردا مثل برف 
با نور خورشید ناپدید می شود

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/11/16 1:4 PM توسط بانوی کوچک |



هر كجا هستم باشم
 آسمان مال من است
 پنجره فكر هوا عشق زمین مال من است
 چه اهميت دارد
 گاه
اگر مي رويند
قارچ هاي غربت ؟
 من نمي دانم كه چرا مي گويند : اسب حيوان نجيبي است كبوتر زيباست
 و چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست
 گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد
چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد
واژه ها را بايد شست
واژه بايد خود باد ‚ واژه بايد خود
باران باشد
چترها را بايد بست
 زير باران بايد رفت
فكر را خاطره را زير باران بايد برد
با همه مردم شهر زير باران بايد رفت
دوست را زير باران بايد برد
عشق را زير باران بايد جست
 زير باران بايد بازي كرد
زير باران بايد چيز
نوشت حرف زد نيلوفر كاشت
 زندگي تر شدن پي در پي
زندگي آب تني كردن در حوضچه اكنون است
رخت ها را بكنيم
آب در يك قدمي است
روشني را بچشيم

شب يك دهكده را وزن كنيم خواب يك آهو را
 گرمي لانه لك لك را ادراك كنيم
روي قانون چمن پا نگذاريم
در موستان گره
ذايقه را باز كنيم
 و دهان را بگشاييم اگر ماه درآمد
و نگوييم كه شب چيز بدي است
 و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ
 و بياريم سبد
 ببريم اين همه سرخ اين همه سبز
صبح ها نان و پنيرك بخوريم
 و بكاريم نهالي سر هر پيچ كلام
و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت
و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد
 و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست
 و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند
و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد
و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون
 و بدانيم اگر كرم نبود زندگي چيزي كم داشت
و اگر خنج نبود لطمه مي خورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت
 و بدانيم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون مي شد
 و بدانيم كه پيش از مرجان خلايي بود در انديشه دريا ها
و نپرسيم كجاييم
 بو كنيم اطلسي تازه بيمارستان را
و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست
 ونپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است
 و نپرسيم پدرهاي پدرها چه نسيمي چه شبي داشته اند


پشت سرنيست فضايي زنده
پشت سر مرغ نمي خواند
پشت سر باد نمي آيد
 پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است
پشت سر روي همه فرفره ها خاك نشسته است
 پشت سر خستگي تاريخ است
 پشت سر خاطره ي موج به ساحل صدف سرد سكون مي ريزد
لب دريا برويم
 تور در آب بيندازيم
 وبگيريم طراوت را از آب
 ريگي از روي زمين برداريم
 وزن بودن را احساس كنيم
 بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم
ديده ام گاهي در تب ماه مي آيد پايين
مي رسد دست به سقف ملكوت
ديده ام سهره بهتر مي خواند
 گاه زخمي كه به پا داشته ام
 زير و بم هاي زمين را به من آموخته است
گاه در بستر بيماري من حجم گل چند برابر شده است
و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس

 

و نترسيم از مرگ
 مرگ پايان كبوترنيست
مرگ وارونه يك زنجره نيست
 مرگ در ذهن اقاقي جاري است
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد
 مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان
مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند
مرگ مسوول قشنگي پر شاپرك است
مرگ گاهي ريحان مي چيند
 مرگ گاهي ودكا مي نوشد
گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد
و همه مي دانيم
 ريه هاي لذت پر اكسيژن مرگ است
در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپر هاي صدا مي شنويم
پرده را برداريم
بگذاريم كه احساس هوايي بخورد
 بگذاريم بلوغ زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند
بگذاريم غريزه پي بازي برود
 كفش ها رابكند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد
بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند
 چيز بنويسد
 به خيابان برود
ساده باشيم
ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت

 

 

كار مانيست شناسايي راز گل سرخ
كار ما شايد اين است
 كه در
افسون گل سرخ شن