|
زندگی چیست ؟ کجاست؟ زندگی لحظه تولد یک پروانه است که از دل پیله ابریشم خاک می شکفد در میان خطرات زندگی وزیدن نسیم دلدادگی است که هر از گاهی می آید از سمت وجود زندگی شر شر احساس دانایی است که می چکد از دل شبنم علم بر نهاد بشری زندگی سبزی رویای حضور است در ترنم ترانه همخواهی که می تپد در دل عشق زندگی کرمی است که می خزد در تن یک سیب سفید می رود تا ته آن حجم نجیب زندگی شاید طلوع یک فواره است که از قلب آبی دریای امید می رود تا ته یک خواب عجیب زندگی تولد یک رویاست که به امید تحقق به زمین آمده است زندگی شاید وزوز یک مگس است که در ظهر دل تابستان لالایی خواب من و توست زندگی جاری جریان سیاست بازی است که گویا هرگز امیدی به توقف این قطار خالی نیست زندگی یک دو سه گل زیباییست که در نگاه من وتو می نشاند معنی زندگی بچه لاک پشتی است که تازه سر از خاک بدر آورده و بی مهابا می دود تا دریا زندگی تایر ماشین همسایه است که همیشه می گذارد آنرا بر در خانه یکرنگی ما زندگی حرکت شوق است به سوی قله خاطره ها تا زداید از سر آن قله ، برف فاصله ها زندگی وحشت خواب است به چشم حشره مبادا که در آن هنگامه فرود آید به سرش ، مشت عدم زندگی شکوفه گیلاس است که در بهار رویا می روید به سر ساقه یکرنگ صفا زندگی وسعت یک شهر بزرگ است که در آن خبری از دل نیست شاید مرده باشد در شتاب سرعت زندگی رد شدن از پل غروب است به آرامی و خوابیدن در بغل آرامش به امید رستن نور امید از فردا زندگی خیس شدن است در بارش اشک که می چکد از هم آغوشی دو ابر تنها در دل آبی دریای سماء زندگی چیدن نارنج است از درخت آرزوهای بزرگ که قد کشیده تا سقف بهار و سایه افکنده بر فکر امید زندگی تپش قلب من توست به شوق میهن که می رود تا ته دریای وجود زندگی معطلی ته صف نانواییست زندگی شعله آبی بخاریست در اوج سرما زندگی غلت زدن در چمن خوشبختی است زندگی شوق پریدن است در دل یک جوجه زندگی پر زدن ذهن است در آسمان دانش زندگی سر زدن عقل است به باغچه عشق و وفا زندگی بوئیدن غنچه عطرآگین نماز است به شوق دیدار و گرفتن وضو در حوضچه عقلانیت زندگی شاید تپش باد صباست در قلب سحر زندگی زنگ کلاس است در صبحگاه یک مدرسه زندگی تابلو توقف ممنوع است در کنار خیابان غفلت و زندگی شاید . . . زندگی لحظه ایست که دیگر اکنون نیست قدر این لحظه بدانیم وگرنه شاید اندکی بعد بیاید لحظه ای که جای من و تو در آن میانه خالیست از سروش آریا + نوشته شده در سه شنبه 1387/04/18 8:34 PM توسط بانوی کوچک |
سرد است هوا دل من در طلب هرم نفس های دل انگیزحیات و غمی همچون کوه کمرم را به تحمل فرا می خواند دل من گمشده است در پیچ و خم کوچه بی پروایی ها سرگشتگی ام را به کدامین فریاد در گوش خدا بنمایم نجوا که من اکنون اینجا به چه کار آمده ام یا به کدامین علت به کجا خواهم رفت؟ و چرا شاعر گفت : تا شقایق هست زندگی باید کرد؟ من نمی دانم چه تمنایی است میان گل نیلوفر و عشق در دل لاله سرخ شبنم سبز امید ، می نماید ماوی چمن رویایم در هیاهوی غم تنهایی زیر پاله شده است نهر پر تلاطم اندیشه چندی است که آرام و روان نم نمک می خشکد شاید که سر کوه حقایق برفی دیگر نیست! شیشه پنجره یکرنگی امروز شکست! آری ، با سنگ نفاق و من اکنون تنها در گوش خدا می نمایم نجوا ناگهان در گوش دلم زمزمه ای جاری شد لرزش دست دلم را چیدم آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ گفت با مهر که ای بنده من آدمی را زعدم آوردم تا نباشم تنها تا نمایم به همه عالمیان هنر خلقت را باش با من که دگر هیچ غمی نتواند کمرت را به تحمل فرا بر خواند یادم آمد مثلی ، که دگر هیچ نگویم جز آن با خدا باش شوی شاه جهان وگر اندیشه دیگر داری من ندانم چه شود آخر آن + نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/13 6:36 PM توسط بانوی کوچک |
صبح خورشید آمد، دفتر مشق شبم را خط زد. پاک کن بیهوده است اگر این خط ها را پاک کنم، جایشان معلوم است. ای که خط خوردگی دفتر مشقم از توست، تو بگو من کجا حق دارم، مشق هایم را روی کاغذهای باطله با خود ببرم؟! می روم دفتر پاکنویسی بخرم زندگی را باید از سر سطر نوشت. + نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/02 5:51 PM توسط بانوی کوچک |
با باد خواهم گفت + نوشته شده در دوشنبه 1387/02/23 3:6 PM توسط بانوی کوچک |
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/18 9:29 AM توسط بانوی کوچک |
خدایا زمان به سرعت می گذرد و عمر به پایان میرسد و می بینم که دستهایم خالی است و می بینم آنچه را که اندوخته ام , سرابی بیش نبود.پس یاری ام کن یا رب العالمین. + نوشته شده در سه شنبه 1387/02/03 7:51 PM توسط بانوی کوچک |
در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فرا خواندو از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند. یکی از فرشتگان به خداوند گفت : خداوندا آن را در زیر زمین مدفون کن! فرشته ی دیگری گفت آن را در زیر دریاها قرار بده! و سومی گفت راز زندگی را در کو ه ها قرار بده! ولی خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم فقط تعداد کمی ازآنها قادر خواهند بود آن را بیابنددر حالی که من میخواهم راز زندگی در دسترس همه ی بندگانم باشد.در این هنگام یکی از فرشتگان گفت:فهمیدم کجا ! خدای مهربان راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده زیرا هیچ کس به این فکرنمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند و خداوند این فکر را پسندید..... + نوشته شده در سه شنبه 1387/02/03 7:47 PM توسط بانوی کوچک |
به سراغ من اگر می آیید،پشت هیچستانم. پشت هیچستان جایی است پشت هیچستان رگهای هوا پر قاصدها ی است که خبر می آرند: از گل وا شده ی دورترین بوته ی خاک . روی شنها هم،نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است که صبح به سر تپه ی معراج شقایق رفتند. پشت هیچستان،چتر خواهش باز است:تا نسیم عطش در بن برگی بدود. زنگ باران به صدا می آید. آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی ، سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست. به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من....... + نوشته شده در سه شنبه 1387/02/03 7:40 PM توسط بانوی کوچک |
خصلت قاصدك چيه؟
قاصدك! هان، چه خبر
آوردی؟
از كجا، وز كه خبر
آوردی؟
خوش خبر باشی، اما، اما
گرد بام و در من
بیثمر میگردی.
انتظار خبری نيست مرا
نه ز ياری نه ز ديّار و
دياری – باری
برو آنجا كه بود چشمی و
گوشی با كس،
برو آنجا كه ترا
منتظرند.
قاصدك!
در دل من همه كورند و
كرند.
دست بردار ازين در وطن
خويش غريب.
قاصد تجربههای همه تلخ،
با دلام میگويد
كه دروغی تو، دروغ،
كه فريبی تو، فريب.
قاصدك! هان، ولی ... آخر
... ای وای!
راستی آيا رفتی با باد؟
با توام، آی! كجا رفتی؟
آی ...!
راستی آيا جايی خبری هست
هنوز؟
مانده خاكستر گرمی،
جايی؟
در اجاقی – طمع شعله
نمیبندم – خردك شرری هست هنوز؟
قاصدك!
ابرهای همه عالم شب و
روز
در دلام می گريند. + نوشته شده در سه شنبه 1387/01/27 8:55 AM توسط بانوی کوچک |
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/01/20 9:27 AM توسط بانوی کوچک |
دلم برای خودم می سوزد برای گلهای رویا که با داس منطق چیده شد برای برق شادی که در ظلمت بی انتها گم شد برای پاکی کودکی که در هوای بزرگی آلوده شد برای لطافت قلبی که با تیغ بی مهری خراشیده شد دلم برای خودم می سوزد... + نوشته شده در سه شنبه 1387/01/20 9:22 AM توسط بانوی کوچک |
دلتنگی من نه از جهان توست + نوشته شده در سه شنبه 1387/01/20 9:18 AM توسط بانوی کوچک |
دیگر از حرف زدن خسته شده ام می خواهم کمی بیشتر از پا های خودم از این گلیم که زیر پای توست پا هایم را فراتر بگذارم اصلا چطور است مثل تو فکر کنم ؟ مثل تو را ه بروم و اگر هم خواستی مثل تو به خواب بروم و گاهی که دلم تنگ می شود روی با لهای پروانه نقاشی دختری بکشم که هی با انگشتانش روی ماسه ها می نویسد ... نه من جای دوری نر فته ام و هیچ گاه قصد آن نداشته ام که پا هایم را از گلیم کسی فراتر بگذارم که من را کنار رودخانه تنها گذاشته است تا برایش خواب صدف و باران ببینم . چطور است وقتی قصد سفر کردی چمدانت را به من بسپاری تا در اولین ایستگاه پر از عطر بهار نارنج و شکوفه گیلاسش کنم نه چطور است ؟ اصلا تو راهت را از من جدا کنی و هر طور که دوست داری فکر کنی اصلا می توانی رود خانه را به خانه بیاوری ودر تنگی جایش بدهی چطور است دیگر به چیزی فکر نکنی حتی ماهی که در آینه می رقصد تا بهار را به تو تبریک بگوید اگر صبر کنی می توانی شک را از کلمه ها بر داری و بی شک به همه چیز نگاه کنی اگر درست نگاه کنی ماه هیچ وقت سر جایش نبوده است + نوشته شده در سه شنبه 1387/01/20 9:11 AM توسط بانوی کوچک |
چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه ديروز ما وقت نكرديم از او تشكر كنيم . چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما را هدايت نمي كرد چون امروز اطاعتش نكرديم . چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش نبوديم . چي مي شد ديگه هرگز شكو فا شدن گلي را نمي ديديم چرا كه وقتي خدا بارون فرستاده بود گله كرديم . چي مي شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دريغ مي كرد چرا كه ما از محبت ورزيدن به ديگران دريغ كرديم. چي مي شد اگه خدا در خا نه اش را مي بست چون ما در قلبهاي خود را بسته ايم . چي مي شد اگه خدا امروز به حرفهايمان گوش نمي داد چون ديروز به دستوراتش خوب عمل نكرديم . چي مي شد اگه خدا خواسته هايمان را بي پاسخ مي گذاشت چون فراموشش كرديم. و چي مي شد اگه... و چي مي شه اگه ما از اين مطالب به سادگي بگذريم ؟!! + نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/22 7:3 PM توسط بانوی کوچک |
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/22 6:47 PM توسط بانوی کوچک |
در این سرای بی کسی, کسی به در نمی زند + نوشته شده در سه شنبه 1386/12/21 7:44 PM توسط بانوی کوچک |
۲- این تصمیمهای شماست که زندگیتان را شکل می دهد ، نه شرایط خارجی ۳- نگاهتان را بر روی هدف متمرکز سازید ، نه بر روی چیزهایی که موجب هراستان می شود. ۴-چیزی بنام شکست وجود ندارد ، تنها نتایج موجودند. ۵- تمام پیشرفتهای انسان از یک سوال آغاز می شود. ۶- قابلیتهای انسانها محدود نیست ، بلکه روحیه شان محدود است. ۷- تاکنون هرگز کسی به صرف داشتن علاقه به هدف نرسیده است ، کسی به هدف می رسد که خودش را برای رسیدن به آن هدف ملزم ساخته باشد. ۸- پیشرفت دائمی و پایان ناپذیر ۹- تسلط بر روابط ۱۰-انگیزه + نوشته شده در شنبه 1386/12/04 9:53 AM توسط بانوی کوچک |
+ نوشته شده در شنبه 1386/12/04 9:50 AM توسط بانوی کوچک |
بودن یا نبودن سمند همان ..... خودمان است + نوشته شده در شنبه 1386/12/04 9:44 AM توسط بانوی کوچک |
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/29 11:1 AM توسط بانوی کوچک |
زندگي رسم خوش آيندي است , زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ پرشي دارد اندازه عشق , زندگي چيزي نيست که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود . زندگي شايد همين باشد و بس... + نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/17 12:15 PM توسط بانوی کوچک |
برف که می بارد . . . اما این همدلی فردا مثل برف + نوشته شده در سه شنبه 1386/11/16 1:4 PM توسط بانوی کوچک |
شب يك دهكده را وزن كنيم خواب يك آهو را و نترسيم از مرگ كار مانيست شناسايي راز گل سرخ |