و خدایی که در این نزدیکیست...
برای تازه شدن هیچ وقت دیر نیست...
دکتر علی شریعتی همه رودهای جهان بر سر راه خود هزاران نوع آلودگی و خس و خاشاک را بر می دارند و با خود به دریا می آورند ملیون ها سال است که آنها به دریا می ریزند و دریا هنوز از آلودگی پاک است. تو نیز هزاران عمل خوب و بد داشته ای کرده های تو نیز خالی از خس و خاشاک نبوده اند. اما تو باز انسان مانده ای. تو چنان وسعتی داری که این ها نمیتوانند رنگ و بوی تو را تغییر دهند. بنا بر این مبادا مبادا درباره آدم ها از روی اعمالی که از آنها می زند قضاوت کنی اعمال آنها هرچه که باشد باز حقیقت انسانی درونشان همچنان پا برجاست... این حقیقت را هیچ چیز خراب نمی کند.
خدا همین نزدیکیست... خداوند گاهی در خانه دل آدم را باز می کند و خود را آشکارا نشان می دهد. اما به جا آورده نمیشود گاهی با دیدن یک غروب دل انگیز ویا یک روز غمبار پاییزی ناگهان پنجره دلمان باز می شود امابر می خیزیم و دوباره پنجره را میبندیم خداوند بارها و بارها در کنار ما و با ما گام بر داشته است , نگاه در نگاهمان دوخته است به ما لبخند زده است دست خود را بر شانه هایمان گذاشته است در اتاقمان نشسته است با ما سخن گفته است اما ما او را به جا نیاورده ایم و گذشته ایم او گاهی در سیمای یک دوست کتابی به دستمان می دهد و می گذرد او با صد هزار جلوه بیرون می آید تا تو او را ببینی اما...... بر گرفته از کتاب جست و جو برای دیدن مسیحا برزگر دردلت برایش جایی خالی میکنی و همه می رنجند از اینکه جایشان تنگ شده. صفای مجلست می شود وقبله نگاهت کسی سر زده می آید از قصه ی آمدن می گوید و از افسانه ماندن چشمهایش آئینه آینده و حرف هایش مرحم زخم های کهنه و تو خورشید را پشت ابرهای تیره پنهان می کنی و چشمهای اسمان را می بندی تا در این خلوت عاشقانه دور از همه دیدگان ما شدن را تجربه کنی... زندگی سرگذشت درگذشت آرزو هاست... زندگی دفتری از خاطره هاست... یک نفر در دل شب ... یک نفر در دل خاک... یک نفر همدم خوشبختی هاست... یک نفر همسفر سختی هاست... چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد... ما همه همسفریم. خدا همیشه با توست ولی آیا توهم با خدایی یانه؟ پیوسته یادخدا باش تا خداهم یاد تو باشه. اگر تنها بودی برو دنباله خدا و دعوتش کن به خونت تا از تنهایی در بیای. خدا با تو خیلی خیلی مهربونه تو هم سعی کن با او مهربون باشی. طالع بینی : فکر کردید که چه رنگی هستید؟ تاریخ تولدتان متناسب با یک رنگ است . بعد از دیدن رنگتان ، معنی آن را بخوانید و از خصوصیات خود آگاه شوید. البته تا حدودی درسته زیاد به خودتون نگیرین... زندگی یعنی غرق شدن در رودی است،که به دریا چه احسان خدا می ریزد. زند گی یعنی رویش یک شاخه گل است،در کویری که در آن ترس سکونت دارد. زندگی یعنی دوستی من با توست،در جهانی که نه گل نه کبوتر دارد. زندگی یعنی باور یک گنجشک است،به درختی که پر از برگ وگل است. زندگی یعنی صفحه یک تقویم است،که به اندازه سرسبزی دستان خداست. زندگی یعنی بارش باران دعاست،در دلی خشک که از عشق تهی است. I am a tiny angel I don't suppose you've seen me, Before I was an Angel
Now God has many Angels And because God is so busy, When He tucked me in your pocket زندگی را دور بزن. و آنگاه که به بلندترین قله ها رسیدی لبخند خود را نثار تمام سنگ ریزه هایی کن که پایت را خراشیدند... طوفان بود... برگ ها را با خود برد. شيطان لعنتي خط هاي ذهن مرا اشغال مي كند هي با شماره هاي غلط ، زنگ مي زند، آن وقت من اشتباه مي كنم و او با اشتباه هاي دلم حال مي كند. ديروز يك فرشته به من مي گفت: تو گوشي دل خود را بد گذاشتي و.... چون تو همه قفلها را باز ميكني. ميدانم هيچ جايي نيست كه بتوانم دفتر خاطراتم را آنجا پنهان كنم؛ چون تو تكتك كلمههاي دفتر خاطراتم را ميداني ... حتي اگر تمام پنجرهها را ببندم، حتي اگر تمام پردهها را بكشم، تو مرا باز هم ميبيني و ميداني كه نشستهام يا خوابيده و ميداني كدام فكر روي كدام سلول ذهن من راه ميرود. تو هر شب خوابهاي مرا تماشا ميكني، آرزوهايم را ميشمري و خيالهايم را اندازه ميگيري. تو ميداني امروز چند بار اشتباه كردهام و چند بار شيطان از نزديكيهاي قلبم گذشته است کاش دنیا خاکستری نبود... زن از تاکسی پیاده شد از پسرک دست فروشی بستهای کلوچه خرید و وارد سالن انتظار شد. سالن شلوغ بود وهر کس مشغول کاری زن باخود فکر کرد:چه دنیای خاکستری کاش دنیا کمی زیباتر بود. تنها نیم ساعت فرصت داشت صندلی خالی پیدا کرد ونشست نگاهی به پاسپورتش انداخت ویک کلوچه برداشت در این هنگام متوجه شد مردجوان کناری هم یک کلوچه برداشت زن زیر لب گفت واقعا"که.... زن کلوچه بعدی را برداشت دراین هنگام مرد که در حال مطالعه بودنیز کلوچه ی دیگری برداشت بی آنکه به زن توجهی داشته باشد.زن که کمی عصبی شده بود با خود گفت شانس آورده از دنده چپ بلند نشده ام . بعد از چند ثانیه باخود فکر کرد الان کلوچه آخر را برمی دارم تاحالش گرفته شود او به چه حقی به کلوچه هایم دست زد اما در این افکار بود که مرد کلوچه آخر رابرداشت نصف کردو نیمی راخورد نیمی را برای او گذاشت واز جایش بلند شد. زن که حسابی کلافه شده بود با سرعت خود را ازآن محل دور کرد کمی گذشت ....زن در هواپیما نشسته بود و به نظر خودش از دنیای خاکستری کمی فاصله داشت .تصمیم گفت چندسطری کتاب بخواند ولی همین که درکیف دستی اش را گشود بسته کلوچه ای را که خریده بود دید خشکش زد.... او بود که از کلوچه های مرد برمی داشت و این مرد بود که باید ناراحت می شد اما در این دنیای خاکستری این مردبود که کلوچه هایش رابا او شریک شده بود. آری دنیا از دریچه ذهن زن خاکستری بود... رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت. نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود. مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زير لب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي ره آورد برگردي. كاش ميدانستي آنچه در جستوجوي آني، همينجاست.... متن کامل در ادامه مطلب
عجب صبری خدا دارد! چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم، ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛ ناز بر يک ناروا کرده خواری می فروشد، زبرقِ فتنه ی این علمِ عالم سوزِ مردم کش، آنگاه تابستان گرم و گدازنده از راه می رسد، با بار شادی های مهجورش، و در گرماگرم آن فروغ خود را تنها تر از یک برگ حس می کند در آب های سبز تابستان: تنها تر از یک برگ با بار شادی های مهجورم در آب های سبز تابستان ........... « در اضطراب دست های پر آرامش دستان خالی نیست خاموشی ویرانه ها زیباست» این را زنی در آب ها می خواند در آب های سبز تابستان گویی که در ویرانه ها می زیست ( از شعر در آب های سبز تابستان- دفتر تولدی دیگر) تابستان با غروب های تشنه اش، که فصل سرودن شعر های اندوهبار است، در نیمه های راهی شوم آغاز: این شعر را برای تو می گویم در یک غروب تشنه ی تابستان در نیمه های این ره شوم آغاز در کهنه گور این غم بی پایان خوان اول: چه قدر دلتنگم لحظه ای شیشه ای لحظه ای سنگم آسمانگر و فرصتی نابم با غروبی گرفته همرنگم خوان دوم:سکوت می بافم بس که با خویش نا هماهنگم خوان سوم:به گندمی سیرم از همان نقطه باز می لنگم.... خوان پنجم:چه قدر تنهایم با نگاهی غریب همسنگم بی کسی...باز هم و اما بعد... ...خوان هفتم: هنوز دلتنگم... دو دوست با پای پياده از جاده ای در بيابان عبور ميکردند.بين راه سر موضوعی اختلاف پيدا کردند و به مشاجره پرداختند.يکی از آنها از سر خشم؛بر چهره ديگری سيلی زد. دوستی که سيلی خورده بود؛سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چيزی بگويد،روی شنهای بيابان نوشت((امروز بهترين دوست من بر چهره ام سيلی زد.))آن دو کنار يکديگر به راه خود ادامه دادند تا به يک آبادی رسيدند.تصميم گرفتند قدری آنجا بمانند و كنار برکه آب استراحت کنند.ناگهان شخصی که سيلی خورده بود؛لغزيد و در آب افتاد.نزديک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد.بعد از آنکه از غرق شدن نجات يافت؛ير روی صخره ای سنگی اين جمله را حک کرد:((امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد)) دوستش با تعجب پرسيد:((بعد از آنکه من با سيلی ترا آزردم؛تو آن جمله را روی شنهای بيابان نوشتی ولی حالا اين جمله را روی تخته سنگ نصب ميکنی؟)) ديگری لبخند زد و گفت:((وقتی کسی مارا آزار ميدهد؛بايد روی شنهای صحرا بنويسيم تا بادهای بخشش؛آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما ميکند بايد آن را روی سنگ حک کنيم تا هيچ بادی نتواند آن را از يادها ببرد(( چه قدر فاصله اینجاست بین آدم ها چه قدر عاطفه تنهاست بین آدم ها کسی به خاطر پروانه ها نمی میرد تب غرور چه بالاست بین آدم ها و از صدای شکستن کسی نمی شکند چه قدر سردی و غوغاست بین آدم ها میان کوچه ی دل ها فقط زمستان است هجوم ممتد سرماست بین آدم ها متن کامل در ادامه مطلب... درون آینه ها در پی چه می گردی ؟ بیا ز سنگ بپرسیم که از حکایت فرجام ما چه می داند زان که غیر از سنگ کسی حکایت فرجام را نمی داند همیشه از همه نزدیکتر به ما سنگ است نگاه کن...نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ چه سنگبارانی گیرم گریختی همه عمر کجا پناه می بری؟؟؟ خانه ی خدا سنگ است! بیا ز سنگ بپرسیم که بیگمان همه زیر سنگ می پوسیم ونامی از ما به روی سنگ می ماند درون آینه ها در پی چه می گردی؟؟ همه آدمها با هم برابرند ، اما پولدارها محترمترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما دخترها پرطرفدارترند همه آدمها با هم برابرند ، اما بچهها واجبترند همه آدمها با هم برابرند ، اما خانمها مقدمترند همه آدمها با هم برابرند ، اما سياهها بدبختترند و سفيدها برترند... البته تبعيضي در كارنيست . در كل همه آدمها با هم برابرند ، اما بعضيها برابرترند نکند اندوهی سر رسد از پس کوه ظهر تابستان است سایه ها میدانند که چه تابستانیست یادمان باشد زندگی خالی نیست مهربانی هست امید هست ایمان هست تا شقایق هست زندگی باید کرد... در پی یک گل سرخ میروم رو به خدا می روم تا کهکشان زیر باران بهار یک نفر داد به دستم گل سرخی زیبا من زدم لبخندی قیمتش سی گل مریم باشد ولبخندم خشکید و دلم شد تشنه در پی یک گل سرخ میروم بالاتر آنجا یک نفر هست که گلی دارد در دست من به او گفتم : گل سرخت زیباست گفت:قیمتش صد گل شب بو باشد من ندارم هیچ باز هم میروم در پی یک گل سرخ میروم بالاتر باغبانی آنجاست میروم بالاتر میروم من سویش: گل سرخت چند است؟ قیمتش یک لبخند تو چه می پردازی؟؟؟
اگر روزی بشر گردی
ز حال ما خبر گردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت
از این بودن از این بدعت
خداوندا
نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا
چه دشوار است
چه زجری می کشد آنکس که انسان است
و از احساس سرشار است
راستي رنگ خدا چيست بگو
تو چه مي انديشي
بعضي ها گويند
كه خدا پاك ترين رنگ جهانست ، سپيد
ساده ، بي آلايش
جمع رنگ همه دنيا يكجا
گاه برخي گويند
كه خدا سبزترين سبز زمینست همين
رنگ زيبا ، زنده
مرد دهقان گويد
آنكه را مي گويي
زرد چون گندم گندمزارست
شاعري مي گويد
كه خدا سرخ تر از برگ گل است
عشق بي پايانست
همه درد هجران
همه بي پيرايه
باغباني گويد
كه خدا رنگ گل ياس و اقاقيهايست
مملو از احساسات
همچو يك شاخه گلي
غرق در پاك دلي
دختري مي گويد
آنكه را مي گويي
چند رنگ همچو غروب است ، غروب
دگران مي گويند
كه خدا رنگ سياهست تمام
همه را مي پوشد
هر گنه را كه بكردي ، هر رنگ
همه را مي پوشد
او سياهست سياه
و معلق چون باد
و پر از خالي معناداري
تو چه مي انديشي
من كه مي انديشم
كه به رنگ آبي ست
آبي گنبد تنهايي ها
آبي عرش الهي آبي
آبي گستره درياها
آسماني آبي
تو چه مي انديشي ؟




![]()
ادامه مطلب

I'm smaller than your thumb;
I live in people's pockets
That's where I have my fun.
I'm too tiny to detect;
Though I'm with you all the time,
I doubt we've ever met.
I was a fairy in a flower;
God, Himself, hand-picked me,
And gave me angel power.
That He this eyes, and ears, and hands
We become His special tools.
With way too much to do;
He said my assignment
Is to keep close watch on you.
He blessed you with Angel care;
Then told me to never leave you,
And I vowed always to be there.
ادامه مطلب

ادامه مطلب


...كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد.

ادامه مطلب
اگر من جایِ او بودم؛
همان يک لحظه اول،
که اوّل ظلم را می ديدم از مخلوقِ بی وجدان؛
جهان را با همه زيبايی و زشتی،
به روی يکدِگر، ويرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که در همسايه ی صدها گرسنه،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،
بر لبِ پيمانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می ديدم يکی عريان و لرزان؛
زمين و آسمان را،
واژگون، مستانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
نه طاعت می پذيرفتم،
نه گوش از بهراستغفارِ اين بيدادگرها تيز کرده،
پاره پاره در کفِ زاهد نمايان،
تسبیح را صد دانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،
هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو،
آواره و ديوانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،
سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به عَرشِ کبريايی، با همه صبر خدايی،
تا که می ديدم عزيزِ نابجايی،
گردشِ اين چرخ را،
وارونه بی صبرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می دیدم مشوّش عارف و عامی،
به جز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فکری،
در اين دنيای پُر افسانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
چرا من جایِ او باشم؟
همين بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ اين مخلوق را دارد!
وگرنه من به جایِ او چو بودم،
يک نفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل و فرزانه می کردم.


ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب


ادامه مطلب

ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |







.jpg )

