و خدایی که در این نزدیکیست...
برای تازه شدن هیچ وقت دیر نیست...
ارتباط بستني و شخصيت چـه طـعـمی از بسـتـنـی را دوسـت داریــد؟ جالب است بدانید که ارتباط مستقیمی بین ویژگی های شخصیتی شـمـا با طعم بستنی دلخواهتان وجود دارد. در حقیقت ایـن تست خودشناسی بر پایه ی تحقیقات یک شرکت امـریکـایـی تولـید کننده ی بستنی به نام "ادیس گراند" شـکـل گـرفـتـه اسـت. پـس از مـدتـی تـیـــم محققان به سـرپـرسـتی دکـتر آلـن.آر.هیـــرش—رئیس بخش عصب شناسی موسسه تحقیقاتی بویایی چشایی شیکاگو —مـوفق شدند که به ارتباط بین شخصیت افراد و طعم بستنی مورد علاقه آنها پی ببرند. نتایج این بررسی ها در حال حاضر پیش روی شماست. پس بدون معطلی ازبیـن بسـتـنی هـای زیــر طعم مورد علاقه تان را انتخاب کنید تا به نتایج جالبی درباره ویژگی های شخصیت خود برسید. برای دیدن نتیجه... او پيامبري بود كه كتاب نداشت. معجزهاي هم. اسباب رسالت او تنها خوشهاي گندم بود كه خدا به او داده بود. خدا گفته بود: دشمناناند كه معجزه ميخواهند، معجزهاي كه مبهوتشان كند. دوستان اما تنها با اشارهاي ايمان ميآورند. و اين خوشههاي گندم براي اشاره كافي است. پيامبر، كوي به كوي و شهر به شهر رفت و گفت: آي مردم، به اين خوشه گندم نگاه كنيد. قصه اين گندم، قصه شماست كه چيده ميشود و به آسياب ميرود تا ساييده شود و پس از آن خميري خواهد شد در دستهاي نانوا؛ و ميرود تا داغي تنور را تجربه كند، ميرود تا نان شود، مائده مقدس سفرهها. آي مردم، شما نيز همان خوشههاي گندميد كه در مزرعه خدا باليدهايد. نترسيد از اين كه چيده ميشويد، خود را به آسيابان روزگار بسپاريد تا در آسياب دنيا شما را بسايد، تا درشتيهايتان به نرمي بدل شود و سختيهايتان به آساني. خداوند نانواي آدمهاست. خميرتان را به او بدهيد تا در دستهايش ورزيده شويد، خدا بر روحتان چاشني درد و نمك رنج خواهد زد و شما را در دستان خود خواهد فشرد؛ طاقت بياوريد، طاقت بياوريد تا پرورده شويد. و كيست كه نداند خداوند او را در تنور خود خواهد نشاند؛ اين سنت زندگي است. اما زيباتر آن است كه با پاي خود به تنورش درآييد و بسوزييد، نه از سر بيچارگي و اضطرار، كه از سر شوق و اختيار. پيامبر گفت: صبوري كنيد تا نان شويد؛ ناني كه زيبنده سفرههاي ملكوت باشد. صبوري كنيد تا نان شويد؛ ناني كه به مذاق خدا خوش آيد. هزاران سال است كه نان در سفره آدمي است تا به يادش آورد قصه خوشههاي گندم و آسياب و تنور را... قصه نان پختن، نان قسمت كردن، نان شدن را ... و گفتند ستاره را نميتوان چيد... هر چند دستانم تهي ماند اما چشمانم لبريز از ستاره شد... قفسی تنگ پر از تنهایی و چه خوب است لحظه غفلت آن زندانبان بعد از آن هم پرواز ... بزرگي وشان انسان ،در بزرگي وشان روياهايش ،در عظمت عشقش ،در والايي ارزش هايش .ودرشادي وسرور تقسيم شده اش نهفته است . . بزرگي و شان انسان ،در بزرگي و شان افکارش ،در ارزش تجسم يافته اش ،در چشمه هايي که روحش از آن سيراب مي گردد ودر بينشي که بدان دست يافته،نهفته است . . بزرگي وشان انسان ،در بزرگي و شان حقيقتي ست که بر لبان جاري مي سازد ،در ياري و مساعدتي که بذل مي کند ،در مقصدي که مي جويد ... برای زندگی فکر کنید٬ولی غصه نخورید.(دیل کارنگی) اتلاف وقت خودکشی واقعی است.(یونگ) بزرگترین اشتباه این است که از اشتباه کردن بترسیم.(آلبرت هیوبار) در سرزمین فکرتان گنجهای بسیار نهفته است.(مولفورد) بیشتر کسانی موفق شده اند که کمتر تعریف شده اند.(امیل زولا) آدمی آفریننده سرنوشت خویش است. (زرتشت)
امید قوه محرک زندگی است.(سامویل اسمایلز) کامیابی فرزند زحمت و مشقت است.(اولیون) مغز تنبل کارگاه شیطان است.(فرانکلین) شاید این جهان جهنم سیاره ی دیگری باشد کسی چه می داند.... *بوته ای در دامنه کوهی باش... *ولی بهترین بوته ای باش که در کنار راه می روید ... *اگر نمی توانی درخت باشی , بوته باش ... *اگر نمی توانی بوته ای باشی , علف کوچکی باش ... *و چشم انداز کنار شاهراهی را شادمانه تر کن ... *اگر نمی توانی نهنگ باشی , فقط یک ماهی کوچک باش... *ولی بازیگوش ترین ماهی دریاچه !!!... *همه که ما را ناخدا نمی کنند , ملوان هم می توان بود *در این دنیا برای همه ما کاری هست ... *کارهای بزرگ و کارهای کمی کوچک تر ... *و آن چه که وظیفه ماست , چندان دور از دسترس نیست... *اگر نمی توانی شاهراه باشی , کوره راه باش... *اگر نمی توانی خورشید باشی , ستاره باش... *با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند... *هر آن چه که هستی , بهترینش باش...؟ قضاوت در مورد دیگران عملی نا مومنانه است با وجود این بسیاری خود را دیندار می دانند و آدم ها را به خوب و بد تقسیم می کنند آنها متکبرانه خود را قاضی می دانند. آنها نمی دانند که یک عمل را نمی توان مبنای قضاوت در مورد تمامی زندگی فرد قرار داد. آنها نمی دانند خدایی کردن آدم ها را در ترازوی نا میزان ذهن سنجیدن خود زشتترین کارهاست پاکان از این گونه قضاوت ها مبرایند ناکرده گناه در جهان کیست؟ بگو آن کس که گنه نکرد چون زیست؟ بگو من بد کنم و تو بد مکافات دهی! پس فرق میان من وتو چیست ؟بگو بی تردید ما را نگاهی تیز نیست تا به درون آدم ها برویم و کانون جوشان آرزوها و اشتیاق شان را ببینیم فراموش نکنیم که هیچ کس بد نیست تو فقط ظاهر اعمال را می بینی. زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست . زندگي چيدن سيبي است که بايد چيد و رفت
زندگي تکرار پاييز است که بايد ديد و رفت زندگي رودي است جاري هر که آمد کوزه اي شادمان پر کرد و مشتي آب نوشيد و رفت قاصدک , اين خانه به دوش روزگار کوچه گرديهاي خود را زندگي ناميد و رفت ... برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در ابتدای کمال... بنگر که چگونه می افتی... چون برگی زرد یا سیبی سرخ "کنفسیوس" اگر با تمام وجود خسته ای اگر می دانی که داری دور خودت دور می زنی بدان که تنها نیستی خیلی دور یا خیلی نزدیکش مهم نیست مهم اینست که: وببینیم خدا ، پشت این پنجره ها لحظه ای کاشته است ؟! تا خدا فاصله ای نیست ، بیا، با هم ازغربت این نادانی سوی اندیشه ادارک افق مثل یک مرغ غریب لحظه ای ، پر بزنیم ... کاش ، میشد همه سطح پر از روزن دل بستر سبز علف های مهاجر میشد یا همان فهم عجیب گل سرخ یا همین پنجره گرد غروب تا مرا با تو از این سادگی مبهم ترس ببرد تا خود آرامش احساس پر از فهم وصال ! تا خدا فاصله ای بود اگر من چه میدانستم که اقاقی زیباست؟! یا گل سرخ، پر از سر خداست ؟! یا اگر بود که من ، لای اوراق پر از سجده برگ ، رمز تسبیح ! نمی نوشیدم ! و از آن رویش مرطوب شعور من و تو ، در دل گرم و پر از شور امید خطی از عشق نمی فهمیدم ! من به پرواز خدا در دل من ، در دل تو مثل هر صبح پر از آیه و نور، بارها ! معتقدم ، و قسم میخورم این بار ، به هر آیه نور تا خدا ، فاصله ای نیست ، بیا عمق هر حوض - به اندازه ی دست گربه ست ... پرسید خدا وجود دارد ؟ بودا پاسخ داد : بله - وجود دارد. پس از ناهار مرد دیگری ظاهر شد. پرسید خدا وجود دارد ؟ بودا پاسخ داد :نه - خدا وجود ندارد. عصر همان روز - مرد سومی همین پرسش را از او کرد - و پاسخ بودا این بود : - باید خودت تصمیم بگیری؟ یکی از مریدان گفت : استاد این که نابخردانه است . چگونه ممکن است به یک پرسش سه پاسخ متفاوت بدهید ؟ بودا پاسخ داد: چون اشخاصی متفاوت بودند . هر کس به شیوه ی خود به خدا نزدیک می شود : برخی با قطعیت - برخی با انکار- و برخی با تردید
ادامه مطلب

اما من براي چيدن زيباترين ودور ترين ستاره ها دست يازيدم
.
.
نا اميد نشو. توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ است.
اگر يك روز بد در محل كارت داشته باشي:
به مردي فكر كن كه سالهاست بيكار است و شغلي ندارد
ممكنه قصه زود گذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري:
به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ٬ هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند
وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي
به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد
وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي:
به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده
ممكنه كه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي هدف من چيه؟
شكر گذار باش. در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند.
وقتي متوجه موهايت كه تازه خاكستري شده در آينه ميشوي:
به بيماري سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند.
ممكنه خودت را قرباني تندي ٬جهل٬پستي يا تزلزلهاي مردم ببيني:
به ياد داشته باش همه چيز ميتواند بدتر هم باشد. تو ميتوانستي يكي از آنها باشي


جای پای رهروی پیداست
کیست این گم کرده ره؟ این راه نا پیدا چه می پوید؟
مگر او زین سفر زین ره چه می جوید؟
از این صحرا مگر راهی به شهر آرزویی هست؟
به شهری کندر آغوش سپید مهر به باران سحر گاهی خدایش دست و رو شستست
کجا ای ره نورد راه گم کرده
بیا برگرد! کز اینجا ره به جایی نیست
نمیبینی که آنجا کنار تک درختی خشک
ز ره مانده غریبی ره نوردی بینوا مرده است
نمیبینی که از حسرت کمند صید بهرامیش افکندست
و با دستی که در دست اجل بودست
بر آن تک درخت خشک حدیث سرنوشت هر که این ره را رود کنده است
که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش
کجا ای ره نورد راه گم کرده
بیا برگرد
در این صحرا مگر راهی به سوی شهر آرزویی هست؟
بیا برگرد
کز اینجا ره به جایی نیست
دکتر علی شریعتی


امتحان ریشه است.
ریشه هم هرگز اسیر باد نیست
زندگی چون پیچکیست
انتهایش می رسد پیش خدا...
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

دنگ...
قصه ای گشت تمام.
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا که جان گیرد در فکر دوام،
این دوامی که درون رگ من ریخته زهر
وا رهانیده از اندیشه من رشته حال
وز رهی دور و دراز
داده پیوندم با فکر زوال
پرده ای می گذرد
پرده ای می آید،
می رود نقش پی نقش دگر
رنگ می لغزد بر رنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ
دنگ...، دنگ...،
دنگ...


| Design By : Night Skin |







