و خدایی که در این نزدیکیست...
برای تازه شدن هیچ وقت دیر نیست...
کاش می دانستیم که زندگی با همه وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست زندگی خوردن و خوابیدن نیست زندگی حس جاری شدن است زندگی کوشش و راهی شدن است از تماشاگر اغاز حیات تا به جایی که خدا می داند یادمان باشد که: منبع وبلاگ جهان انديشه ي خداست زندگی مث بازی شطرنج می مونه تا وقتی بلد نیستی همه می خوان یادت بدن و وقتی یاد گرفتی همه می خوان شکستت بدن... زندگي مانند جاده ي پر پيچ و خمي است كه بايد با احتياط در آن حركت كرد .
در اين جاده هم بعضي ها پياده و بعضي ها سواره اند.
آنها كه پياده اند دير به مقصد مي رسند ولي در راه خيلي چيزها را مي بينند و از آن ها درس زندگي مي گيرند و اين راه را هر چند با مشكلات زياد ولي سالم به مقصد مي رسانند.
ولي ان ها كه سواره اند خود دو دسته اند عده اي با سرعت متوسط حركت مي كنند و در اين راه خيلي چيزها مي بينند و خو را با توكل به خدا و توسل به ائمه اطهار بيمه ميكنند تا مشكلات زيادي برايشان پيش نيايد اين دسته هم راه را به سلامتي و مشكلات كمتري به پايان مي رسانند.
عده اي ديگر كه افراد تندرويي هستند وضعيت بدتري نسبت به بقيه پيدا مي كنند.
اين گروه سوار بر ماشين هاي مدل بالا هستند كه نه گواهينامه دارند نه بيمه نامه.
و به خيال خودشان بهترين هستند، جاده را با سرعت تمام طي مي كنند و اطراف خود را نمي بينند
و بالاخره در سر يكي از پيچ ها كنترل خود را از دست داده ، به قعر دره اي سقوط مي كنند. خاطره ی کلاغ را حفظ می کند و آنکه روزی دوستم می داشت همانجا ایستاده سایه ام را بغل میکند آیینه چیزی نشانم نمی دهد و آنکه روزی دوستم می داشت کنار تیر برقی که پیر شده و دیگر برق از سرش رد نمی شود برای همیشه خواب مرا می بیند کلاغ اما هنوز هست و صدایش برای همیشه توی همین شعر قار قار می کند نه حرفم را قطع می کند نه ناراحت نه ناگهان عصبانی می شود! نه سرم داد می زند نه حرفم را اشتباه می فهمد نه حرفم را به دیگران می گوید نه اگر حرف بدی زدم تا ابد بر سرم چماق می کند راحت می بخشد و راحت فیلترم نمی کند!
کودکی ها رنگ می بازد و امیدرا در دلت به راهت ادامه بده من میدانم تو خواهی رسید برو یک قدم جلو برو این راه راه سرنوشت توست ناامید نشو لبخند بزن به فردایی پر از امید پراز گل های یاس پراز عشق برو حالمان بد نیست غم كم میخوریم به سفارش یکی از دوستان بقیه در ادامه مطلب... یادمان باشد گفته اند: با بدان بد باشو با نیکان نکو جای گل گل باش و جای خار خار وقتی می بخشیم , پریشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. .... بقیه در ادامه مطلب... خبري نيست. هيچ اتفاقي نيفتاده است. اتفاقهاي مهم را توي روزنامه نمينويسند. اين خبرها چقدر غيرضروري است! اين خبرها كوچكاند و معمولي. اين خبرها زندانياند؛ زنداني روز و ساعت، آفتاب كه غروب كند، خبرها بوي كهنگي ميگيرند. من اما دنبال روزنامهاي ميگردم كه خبرهايش تا هميشه تازه باشد، داغ داغ. روزنامهاي كه هيچ بادي آن را با خود نبرد. دعا ميكنم و فرشتهاي برايم روزنامهاي ميآورد. فرشته ميگويد: اين همان روزنامهاي است كه هيچ طوفاني را ياراي آن نيست تا برگي از آن را با خود ببرد. اين روزنامه بوي ازل و ابد ميدهد و خبرهايش هرگز كهنه نخواهد شد و به سادگي نميتوان از آن گذشت. فرشته ميگويد: براي خواندن و دانستن هر خبرش بايد آن را زندگي كني، آن وقت ميفهمي كه اخبار بهشت هم در اين روزنامه است، آگهي رستگاري نيز. در نخستين صفحه روزنامه اين آمده است: هر كس به قدر ذرهاي نيكي كند آن را خواهد ديد و هر كس به قدر ذرهاي بدي كند آن را خواهد ديد. فرشته ميرود و من ميمانم و روزنامه خدا، روزنامهاي كه براي خواندنش عمري وقت لازم است. من ديگر روزنامهاي نخواهم خواند، تنها همين خبر براي من بس است. گفتی که "عشق کلامی بیهوده نیست " اما نگفتی چگونه در این روزگار كه چشم ،دل را فريب می دهد می توان از آن ابدیت ساخت ...؟ آه استاد ؛ گفتی که" عشق خود فرداست خود همیشه ست " اما نگفتی چگونه فردا را از روزگاری که هوس را همچون یاقوت درخشان بر انگشتر صداقت گذاشته است متولد کنیم؟ استاد ...! می دانی که اقبال بر در خانه ات نشست و تا چهره ات را از گرمی نفسهای آن زن همیشه مهربان سرشار نکرد رهایت نکرد ... حال در این روزهای تنگ و سوزان چگونه به خود دروغ بگویم و زمزمه کنم " بيشترين عشق جهان را به سوي تو مياورم " سویی که جز انتظار بی پایان چیزی نمی بینم ؛ مهربان ! می دانم روشنی هرگز دور نیست ؛ می دانم که عشق می تواند آفتابی باشد در ظلمات شب ؛ در اوج تاریکی؛ اما چگونه عشق را می توان باور کرد ؟ با کدامین اعتماد ؛ در روزگاری که از ابرهای سفید و پاک ؛ فریب هایی می بارد که همچون باران زلال است و دلربا .. . سیاهی و سفیدی تنها رنگهایی هستند برای معنا کردن گذشته و آینده و یا برای نمایان کردن چاههای ساکت و تاریک و نشان دادن اوج زیبایی و گرمای آفتاب هستی بخش و روشن ظهرهای تابستان ...؛ و اکنون ؛ تنها واژه ای است که می تواند تمام رنگهای زندگی را دل خود جای دهد ؛ همه سیاهی و سفیدی را با هم ؛ زیرا تنها گذرگاهیست که هنوز از تلخی و شیرینی آینده سهمی نبرده و همچنان باز است و خلوت ؛ "سختی راه" همچون شنهای روان و نرم ؛ ساکت و آرام منتظر گامهای تو هستند تا همیشه در این امید به سر ببرند که هنوز کسی پیدا می شود که بر آنها قدم بگذارد زیرا که صدای پای تو و من همیشه آشناست زیرا تنها همدم ما سکوت همین جاده هاست ...؛ و من در تکاپوی ذهن تازه برای آلبوم زندگیم هستم می خواهم با قلمی که جوهر آن از شبنم صبحگاهیست خوشبینانه طلوعی دوباره را نقاشی کنم و با مرغان صبحدم گذشته ها را لابه لای خاطرات پنهان کنم... اما ای آنکه همه عشق مرا در تاریکی شبهایت گم کردی و مرا وادار به یافتن تلخی نفرت کردی ؛ یاد تو را در کجای این سیاهی و سفیدی ؛ کجای "اکنونم" پنهان کن چه احساس غریبیست هنگامی که سالها صدای سکوتت را از میان ناله های آشنای برگهای زردی بشنوی که غرورشان به قیمت آمدن فصلی نو شکسته شده ؛ چه غوغایی دارد هنگام پرسه زدن در خاطرات داغ ظهرهای تابستان ناگه بوی نمناکی خاک و اولین باران فصل زرد را احساس کنی ؛ اولین سوز فصل جدایی را ؛ چه عالمی داریم ما ؛ که صدای حزن انگیز تنهاییمان را لابه لای این سطرها پنهان می کنیم به امید نوازش نگاهی مهربان ؛ و چه غروری داریم که هنوز در آرزوهایمان غرقیم ؛ آرزوهایی به بزرگی تمام دلمان و چه امیدی در ما ریشه زده که در کورسوی افکارمان هنوز جرقه هایی را می بینیم که همان امیدهاست و شاید سرابها ؛ پس دستهایم بالا می برم و دعا می کنم : خداوندا "درک" لحظه های شیرین و تلخ را همانند آب گوارا در دل من جاری کن و آرزوهای شیرین و گاه دست نیافتنی را هرگز در من نخشکان ! چراکه در این صحرای تشنه و همیشه منتظر آرزوها ؛ تنها بهانه برای امید به جوانه زدن و روییدن باریدن باران بهاریست ... و هنوزم ؛ ای محال خوش گوارم ؛ تنها بهانه ام برای نوشتن و اندیشیدن خدایی که دراین نزدیکیست

آنچه زندگي ميبخشد مرگ پس مي گيرد
از تلخي بيماري ميتوان به شيريني سلامت پي برد
انسان از پيروزي چيزي ياد نميگيرد ولي از شكست خيلي چيزها ياد ميگيرد
ارزان گران است و گران ارزان
آنچه يكي را نوش ديگري را نيش است
خانه روي زن قرار دارد نه روي زمين
حسود تصور ميكند اگر پاي همسايه اش بشكند او بهتر تواند راه رفت
حيف از كسي كه رنج كشد, بهره ناكسي
حتي يك احمق وقتي خاموشي اختيار ميكند دانا شمرده ميشود
دورتر ايستادن بهتر از معذرت خواستن است
دروغ پياده راه مي رود و رسوايي پرواز ميكند
زبان عاقل در قلب اوست وقلب احمق در زبانش
زير درخت چنار پي سيب نگرد
سه راز خوشبختي عبارت است: از بدي نديدن, بدي را نشنيدن, بدي نكردن
سرش طاس است ولي براي شانه دعوا ميكند
سنگين ترين بار در سفر كيف خالي است
اميد نصف خوشبختي است
انسان پشت زبانش مخفي است
آنچه صدا ميكند بايد روغن كاري كرد
از دهان كسي كه دلش گل سرخ است سخنان معطربيرون مي ايد
كسي كه در گناه به سر مي برد زنده به گور است
گل سرخ فقط براي افرادي خار دارد كه در صدد برايند آن را بچينند
فقط كفش ميداند كه جوراب سوراخ است يا نه
شخصي كه خود را در كنار آتش گرم ميكند بايد بداند كه خاصيت آتش سوزاندن است
كليه امراض انسان از خون سرچشمه مي گيرد
معامله دوستي را از بين ميبرد
از دشمن توقع دوستي داشتن به مثابه انتظار سازگاري بين پنبه و اتش است
انسان بايد با ديكران كم و با خود زياد حرف بزند .
تا روزی که بخشیدن را یاد نگرفته ایم , زندگی کردن را نخواهیم آموخت .
بـدانیـم کـه ؛
برای غالب شدن بر عادت زشت شکایت کردن، باید برکات زیبای خـداونـد را بشماریم .
بـدانیـم کـه ؛
خـدا می خواهد در هـر لحظـه برای هر یک از ما همه چیز باشد.
بـدانیـم کـه ؛
آنچنان که جواهر بدون ساییدن براق نمی شود ، ما هم بدون درد کشیدن ، کامل نخواهیم شد .
بـدانیـم کـه ؛
کمک خـدا فقط به اندازه یک دعا از ما فـاصله دارد .
بـدانیـم کـه ؛
بهتر است نقشه های خود را با مداد تصورات خود بکشیم و آنگاه پاک کن را به دستان پرقدرت خـداونـد بسپاریم .
بـدانیـم کـه ؛
پاسـخ درست خـداوند همیشـه بعد از درخواست اشتباه ما روشنایی بخش است
و
جایش را با "منی" عوض میکند
که
باید سالهای باقی را
به دنبال
خاطراتی باشم که
مبادا
از تیررس چشمان بچگی ام
دور شود...
به زودی پیدایش خواهم کرد
و
عطر شقایق و طعم عشق را خواهم چشید
"به(من)قول میدهم"
كم كه نه، هر روز كم كم میخوریم ....
ادامه مطلب
پر از برگ و پر از عطر و پر از خار
یادمان باشد اگرگل چیدیم
عطر و خار و گل و برگ
همه همسایه دیوار به دیوار همند
می روم !
دیگر از حرمت نا گفته، پشیمان شده ام
من از آن خاطره های شب مهتاب
از آن عطر گل افشانی گیسوی بلند و تن یاس
من از آن بوسه
از آن گرمی احساس عبور گل سرخ
من از آن زمزمه ی ماهی و موج و دریا
و سبد های پر از روزی و مرگ
من از آن پنجره های به غم آویخته
از نعره ی دلگیر و قفس های کبود
و پرستوهای زنده بگور
کودکان سر راه
دختران غم فردا
پسران بیمار
از کبوتر های خسته به دام افتاده
از بلوط سر آن باغچه ی خشکیده
چه پریشان شده دلگیرم و دلگیر ،گریزان شده ام!
می روم!
من دگر از کوچه ی پائیزی این فصل خزاندیده پریشان شده ام
رسم و آئین جوانمردی، کو!؟
تا کجا ناپیداست
مردمانی به خروش
هرزه گانی به فروش
مرگ را سنگر نیکویی هست
عشق را گرمی بازار ریا
کژدمی هدیه ی زهر آگینی است
که جگرگاه کلام ام خونی است!
با تو اما سخنی نیست
بزن نیش
که در طبع تو آرامش توست.
میروم !من دگر از شهر شما خسته شدم
میروم!
تا که نپرسی از من
به چه ها دل بستی
و چرا از همه جا و همه کس دل کندی...

روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سربلند باشند
و آفتاب را در آسمان ببینند...
روزی که روی درها با خط سادهای بنویسند:
«تنها ورودِ گردن کج، ممنوع!»؛
و زانوان خستهی مغرور
جز پیش پای عشق، با خاک آشنا نشوند
روزی که سبز، زرد نباشد
گلها اجازه داشته باشند
هر جا که خواستند، بشکفند...
که چیزی نداریم , جز عشق
وقتی غمخواریم ,که بی دردیم
وقتی سیر آفاق می کنیم ,
که شیفته ی سرابیم
وقتی دل می بندیم , که دل سردیم
وقتی بیدار می شویم ,که مرده خوابیم
و تابوت
تابوت یک استثناست
وقتی می رسد
که باری پوشانده است ما را
چــــون خــــــط ســــرنوشــــت!

ادامه مطلب


| Design By : Night Skin |


