و خدایی که در این نزدیکیست...
برای تازه شدن هیچ وقت دیر نیست...
خدایا ... روزی که گذشت من یک سال بزرگ تر شدم... سالی دیگر گذشت ومن دورتر از تو ای کودکی معصوم... دورتر از بوی آبنبات چوبی قرمز رنگ و دمپایی های گلدار ناخرسند... دور تر از خنده های مملو از حجم شادابی... دور تر ازقهر های کودکانه و بی پردگی آن آشتی های نایاب... دور تر از فرار های پی در پی و گرگی های بی غل و غش... دور تر از زمین خوردن ها و زخم های محزون سر زانوان و اشک های چون مروارید... یادم می آید می گفتند :(( بزرگ که شدی یادت میره)). و حال من بزرگ شده ام! آنقدر که دیگر زخم سر زانوانم و جای گاز هم بازی کوچک از روی بازویم رااز یاد برده باشم... و چه زیبا از یادم رفت تمام غم های آن روزگار زیبا و چه شیرین یاد می کنم از آن دوران ... و در آرزوی همان روز های خالی از غم... روزهایی که درد معنایش برآورده نشدن خواسته ی کوچکمان بود و حال چه قدر آرزو می کنم!!! آن لکه ی سیاه روی بازویم را که حاکی از دعوایی کودکانه بود... خسته ام...خسته از فردایی که امروزش را میبینم و بر دیروزهایش افسوس می خورم. و میترسم... میترسم از بزرگ شدن!! از فردایی میترسم که بر امروزم افسوس خواهم خورد... ولی ... ولی ۳۰ شهریور ۲۵ ساعته.... اینم یه تفاوت دیگه.... ۲۲سال چه زود گذشت... برای تمام ثانیه هاش ازت ممنونم خدا... آن چه در رویایش می باشیم خوشبختی نیست خوشبختی ترانه دلتنگی هایمان نیست خوشبختی آنچه که هیچگاه نخواسته ایمش خوشبختی آنچه که به دشواری دریافته ایمش خوشبختی صلیبی بر پا شده برای همگان است نه ترانه ای , نه اندیشه ای خوشبختی هیچ ندارد خوشبختی به آرامی می آید همراه نجوای باد سحر گاهی در میان بوته های خواب آلود خوشبختی همراه سایه ی سبک پای ابرها بر فراز ژرفای آبی می لغزد خوشبختی دشتی است گسترده زیر آفتاب سوزان نیمروزی یا پهنای بی پایان دریا زیر بارش عمودی پرتوان خورشید خوشبختی ناتوان است به خواب می رود نفس بر می آورد و هیچ نمی داند... و اما زندگی.. زندگی بهار نیست با جامه ای از مخمل سبز به تن یا نوازشی هر از گاهی زندگی تصمیم به رفتن نیست زندگی حلقه ی است نا پیدا که از آن برون نتوان شد زندگی خوشبختی ایست در دسترس که از کنارش می گذریم زندگی بی حرکت در ته چاهی خوابیدن و پرواز پرندگان طلایی را ندیدن زندگی به کوتاهی دست به خداحافظی تکان دادن زندگی با بخت خود به بازی نشستن و آن تنها لحظه را واپس زدن زندگی خود را ناتوان پنداشتن و جرات نکردن زندگی یک رویاست به رویاهایت زیاد نزدیک مشو همچو دود می مانند شاید پراکنده شوند خطر ناکند شاید همیشگی گردند در چشمان رویاهایت نگریسته ای؟ بیمارند چیزی در نمی یابند خود خواهند تنها به خود می اندیشند غیر واقعی اند باید بروند دیوانگی اند شاید بمانند............ زندگی زیبایست زیبایی چیست؟ زیبایی سرشاری شیدایی آکندگی و تنگدستی زیبایی به تابستان وفادار بودن و تا پاییز برهنه ماندن زیبایی تاج پر طوطی ویا غروبی که خبر از توفان دارد زیبایی هوسرانی همچو گل سرخ و یا بخشیدن چونان خورشید زیبایی خطی از تیز هوشی بر چهره ویا لحن صدای خویشتن زیبایی ... رویای خوشبختی در زندگی است !
چه لحظه هایی که در زندگی ترا گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی ...
چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی... 
چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیت هام قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی ...
چه روزهایی که سرمو تُو لاکم کردم و توی غصه هایی که فکر میکردم تو برای تلافی کارهای بدم برام فرستادی دست و پا زدم ، اما تو همیشه کاری کردی که به صلاح من است ...
وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی...
وقت از آدم های دور و برم دلم گرفت ...
و دنیا غم هاش و بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی...
تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگ دادی...
وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا دادی...
وقتی دوستام درددلاشون را برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا کردم فهمیدم که غم و غصه های دیگرون بارش سنگین تر از از غصه های خودمه...
اون وقت تو وجودم شیرینیه به یاد دیگران بودن رو چشیدم ...
وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش ...
نه شاد بودن واسه داشته ها ...
و وقتی به ازای نداشته ها بهم چیز های دیگه ای دادی اونوقت به بزرگی و مهربونیت بیشتر پی بردم ...
و فهمیدم بیشتر از اون چه که هستی باید مهربون باشی ... 
خدایا به خاطر سه چیز سپاسگذارم
دادن هایت ...ندادن هایت ... گرفتن هایت.......
دادن هایت را نعمت ، ندادن هایت را رحمت ، گرفتن هایت را حکمت.
.jpg)


| Design By : Night Skin |


