تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکیست...


و خدایی که در این نزدیکیست...

برای تازه شدن هیچ وقت دیر نیست...

نوشته شده در چهارشنبه 1387/09/20ساعت 4:19 PM توسط قاصدک|

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم...

نوشته شده در شنبه 1387/09/02ساعت 9:39 PM توسط قاصدک| |

بهار می آید کمی صبر کن

فقط کمی....

کمی مانده تا بهار

صدایش را میشنوی؟

.......

نوشته شده در شنبه 1387/09/02ساعت 8:20 PM توسط قاصدک|

نوشته شده در شنبه 1387/09/02ساعت 8:15 PM توسط قاصدک|

این شب ها
            چشم های من خسته است
                              گاهی اشک ، گاهی انتظار
                                             این سهم چشم های من است....

نوشته شده در شنبه 1387/09/02ساعت 8:9 PM توسط قاصدک|

در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی

نوشته شده در شنبه 1387/09/02ساعت 7:46 PM توسط قاصدک| |

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....


این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

نوشته شده در شنبه 1387/09/02ساعت 7:28 PM توسط قاصدک| |

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند

نوشته شده در شنبه 1387/09/02ساعت 7:21 PM توسط قاصدک| |


Design By : Night Skin