و خدایی که در این نزدیکیست...
برای تازه شدن هیچ وقت دیر نیست...
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند فقط کمی.... کمی مانده تا بهار صدایش را میشنوی؟ ....... این شب ها در حضور واژه های بی نفس مترسک ناز می کند صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم...
![]()
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است....![]()
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند
| Design By : Night Skin |




