و خدایی که در این نزدیکیست...
برای تازه شدن هیچ وقت دیر نیست...
حرفهای ما هنوز ناتمام تا نگاه می کنی وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی پیش از آنکه با خبر شوی لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود آی ای دریغ و حسرت همیشگی! ناگهان چقدر زود ، دیر می شود.... ... بوی نم می شنوم گویی آسمان امشب هم تنهایی خویش را با زمین قسمت کرد و زمین بهترین سنگ صبوری است که آسمان می داند از فراسوی افق می آید سایه سرد سکوت آسمان لحظه ای آرام گرفت و سکوتی سنگین نجوای زمین و آسمان را با خود برد بوی کاه گل در هوا می پیچد می کشاند به مشامم عطر یک خاطره را از دل باغ صدایی آمد سوسن از یاس سوالی دارد اما ناگهان آسمان غرش کرد برق در چشم ترش لرزش کرد و دوباره می شکست سایه سرد سکوت نم نمک دست نوازش بر سر باغ کشید و چه زیباست دیدن نوازشی با غرش چکه چکه آسمان می بارید و در کوچه تنهایی من هیچ نبود ... ببار بارون... من خدایی دارم که در این نز دیکیست نه در ان با لاها! مهربان,خوب, قشنگ چهره اش نورانیست گاهگاهی سخنی می گوید با دل کوچک من ساده تر از سخن ساده من او مرا می فهمد او مرا می خواند, او مرا می خواند یاد او ذکر من است در غم و شادی چون به غم می نگرم ان زمان رقص کنان می خندم که خدا یار من است که خدا در همه جا یاد من است او خداییست که همواره مرا می خواهد... از باغ میبرند چراغانیات کنند تا کاج جشنهای زمستانیات کنند پوشاندهاند "صبح" تو را "ابرهای تار" تنها به این بهانه که بارانیات کنند یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند این بار میبرند که زندانیات کنند ای گل گمان مبر به شب جشن میروی شاید به خاک مردهای ارزانیات کنند یک نقطه بیش فرق "رحیم" و "رجیم" نیست از نقطهای بترس که شیطانیات کنند آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی بهانه است که قربانیات کنند فاضل نظری

| Design By : Night Skin |


