تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکیست...


و خدایی که در این نزدیکیست...

برای تازه شدن هیچ وقت دیر نیست...

روزهای آخر سال مانند آدامسی میشه که کش میاد و شیرینی چندانی نداره، بی صبرانه منتظریم تا سال به آخر برسه و سال جدید خرامان و نازکنان شروع بشه به امید روز و روزگاری بهتر و روزهایی رنگی ....

من زیاد از آمدن عید و شلوغی قبل و بزرگ جلوه دادن سال نو خوشم نمیاد...

راستش این روزهای پایانی سال بیشتر من را یاد خاطرات تلخ و خیلی از روزهای از دست رفته می­اندازه .

بیشتر به یاد تصمیم­هایی می افتم که عمل نکردم، به یاد روزهایی که خیلی منتظر نشستم تا رفته­ای برگرده ولی افسوس...

به یاد کودکی ها و سفرها و رفتن ها و قول  و قرارها می افتم...

این روزها همه ما به این فکر میکنیم که چقدر زود گذشت و تصمیم می­گیریم سال بعدی بهترین سال زندگیمون باشه...

به هر حال، چه بخواهیم و چه نخواهیم سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت شمسی کش دار در راه است....

امیدوارم سال دیگر همین موقع از خوشی و خوبی های سال 88 بنویسیم و شاد باشیم ...

نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/28ساعت 4:42 PM توسط قاصدک| |

تنهایی به سراغ بهار نرویم!

اگر تنهایی به سراغ بهار برویم بهار از ما خواهد پرسید:

"حداقل یک همسفر دیگر هم می توانست با تو بیاید!

او کجاست؟"

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/28ساعت 3:24 PM توسط قاصدک| |


with voice
نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/28ساعت 11:14 AM توسط قاصدک| |

  

یک نفر دلش شکسته بود / توی ایستگاه استجابت دعا / منتظر نشسته بود / منتتظر،ولی دعای او / دیر کرده بود / او خبر نداشت که دعای کوچکش / توی چار راه آسمان / پشت یک چراغ قرمز شلوغ گیر کرده بود

*
او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی
از کنار او گذشت

*
روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچ کس
از مسیر رفت و آمد دعای او
با خبر نبود

*
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او
دست دوستی تکان دهد
رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان
سبز شد

*
او از این طرف، دعا از آن طرف
در میان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند
وای که چقدر حرف داشتند

*
برفها
کم کم آب می شود
شب
ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی
رفته رفته توی راه
مستجاب می شود

عرفان نظرآهاری

نوشته شده در دوشنبه 1387/12/12ساعت 7:51 PM توسط قاصدک| |

می روی سفر ! برو، ولی
زود برنگرد
مثل آن پرنده باش
آن پرنده اي كه رو به نور كرد
می روی، ولی به ما بگو
راه این سفر چه جوری است؟
از دم حیاط خانه ات
تا حیاط خلوت خدا
چند سال نوری است؟
راستی چرا مسیر این سفر
روی نقشه نیست؟
شاید اسم این سفر که می روی
زندگی ست!

***
جز دلت که لازم است
هیچ چیز با خودت نمی بری
نبر ولی
از سفر که آمدی
راه با خودت بیار
راه های دور و سخت

***
خسته ایم از این همه
جاده های امن و راه های تخت

***
می روی سفر برو، ولی
زود بر نگرد
مثل آن پرنده باش
آن پرنده ای که عاقبت
قله سپید صبح را
فتح کرد.

عرفان نظر آهاری

نوشته شده در دوشنبه 1387/12/12ساعت 7:25 PM توسط قاصدک| |

poem  

ما بچه ها اهل زمینیم
اما زمین دنیای ما نیست
این یک وجب دنیای خاکی
تا آخرش هم جای ما نیست...

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1387/12/12ساعت 7:24 PM توسط قاصدک|

هيچ‌ كس‌ وسوسه‌اش‌ نكرد، هيچ‌ كس‌ فريبش‌ نداد، او خودش‌ سيب‌ را از شاخه‌ چيد و گاز زد و نيم‌ خورده‌ دور انداخت.او خودش‌ از بهشت‌ بيرون‌ رفت‌ و وقتي‌ به‌ پشت‌ دروازه‌ بهشت‌ رسيد، ايستاد. انگار مي‌خواست‌ چيزي‌ بگويد. چيزي‌ اما نگفت.

خدا دستش‌ را گرفت‌ و مشتي‌ اختيار به‌ او داد و گفت:...

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1387/12/12ساعت 7:21 PM توسط قاصدک|

 

ما هميشه در حال فراموش کردنيم

    از خودمان گرفته تا خدا


......


( ادامه اش نمي دهم


خودت فکر کن چرا؟!!)


کتاب هاي روان شناسي را


خط به خط مي خواني


در انتظار معجزه ؟!


ببين پيامبر قلبت چي ميگويد


نويسنده ها امامزاده نيستند!!!


هميشه برايت بهترين ها را خواسته ام


در هرشرايطي و به هر نحوي


وقتي غريبه ها اين گونه به  تو ايمان دارند


چگونه مي تواني نااميد باشي


دوست من ؟!


دوستت دارم هايت را باور ميکنم


درست مثل امضاي آخر نامه هايت


که مي گويي خون است


ولي طعم آب انار مي دهد!!! 


مي داني ...


پزشکان که هيچ


حتي مامورين بازيافت هم


از اين قلب شکسته


قطع اميدکرده اند !!!

نوشته شده در دوشنبه 1387/12/12ساعت 6:52 PM توسط قاصدک|


Design By : Night Skin