و خدایی که در این نزدیکیست...
برای تازه شدن هیچ وقت دیر نیست...
من زیاد از آمدن عید و شلوغی قبل و بزرگ جلوه دادن سال نو خوشم نمیاد... راستش این روزهای پایانی سال بیشتر من را یاد خاطرات تلخ و خیلی از روزهای از دست رفته میاندازه . بیشتر به یاد تصمیمهایی می افتم که عمل نکردم، به یاد روزهایی که خیلی منتظر نشستم تا رفتهای برگرده ولی افسوس... به یاد کودکی ها و سفرها و رفتن ها و قول و قرارها می افتم... این روزها همه ما به این فکر میکنیم که چقدر زود گذشت و تصمیم میگیریم سال بعدی بهترین سال زندگیمون باشه... به هر حال، چه بخواهیم و چه نخواهیم سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت شمسی کش دار در راه است.... امیدوارم سال دیگر همین موقع از خوشی و خوبی های سال 88 بنویسیم و شاد باشیم ... تنهایی به سراغ بهار نرویم! اگر تنهایی به سراغ بهار برویم بهار از ما خواهد پرسید: "حداقل یک همسفر دیگر هم می توانست با تو بیاید! او کجاست؟" یک نفر دلش شکسته بود / توی ایستگاه استجابت دعا / منتظر نشسته بود / منتتظر،ولی دعای او / دیر کرده بود / او خبر نداشت که دعای کوچکش / توی چار راه آسمان / پشت یک چراغ قرمز شلوغ گیر کرده بود * * * * * عرفان نظرآهاری *** *** *** عرفان نظر آهاری بقیه در ادامه مطلب هيچ كس وسوسهاش نكرد، هيچ كس فريبش نداد، او خودش سيب را از شاخه چيد و گاز زد و نيم خورده دور انداخت.او خودش از بهشت بيرون رفت و وقتي به پشت دروازه بهشت رسيد، ايستاد. انگار ميخواست چيزي بگويد. چيزي اما نگفت. خدا دستش را گرفت و مشتي اختيار به او داد و گفت:... بقیه در ادامه مطلب ما هميشه در حال فراموش کردنيم از خودمان گرفته تا خدا ...... ( ادامه اش نمي دهم خودت فکر کن چرا؟!!) کتاب هاي روان شناسي را خط به خط مي خواني در انتظار معجزه ؟! ببين پيامبر قلبت چي ميگويد نويسنده ها امامزاده نيستند!!! هميشه برايت بهترين ها را خواسته ام در هرشرايطي و به هر نحوي وقتي غريبه ها اين گونه به تو ايمان دارند چگونه مي تواني نااميد باشي دوست من ؟! دوستت دارم هايت را باور ميکنم درست مثل امضاي آخر نامه هايت که مي گويي خون است ولي طعم آب انار مي دهد!!! مي داني ... پزشکان که هيچ حتي مامورين بازيافت هم از اين قلب شکسته قطع اميدکرده اند !!!

او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی
از کنار او گذشت
روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچ کس
از مسیر رفت و آمد دعای او
با خبر نبود
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او
دست دوستی تکان دهد
رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان
سبز شد
او از این طرف، دعا از آن طرف
در میان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند
وای که چقدر حرف داشتند
برفها
کم کم آب می شود
شب
ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی
رفته رفته توی راه
مستجاب می شود
می روی سفر ! برو، ولی
زود برنگرد
مثل آن پرنده باش
آن پرنده اي كه رو به نور كرد
می روی، ولی به ما بگو
راه این سفر چه جوری است؟
از دم حیاط خانه ات
تا حیاط خلوت خدا
چند سال نوری است؟
راستی چرا مسیر این سفر
روی نقشه نیست؟
شاید اسم این سفر که می روی
زندگی ست!
جز دلت که لازم است
هیچ چیز با خودت نمی بری
نبر ولی
از سفر که آمدی
راه با خودت بیار
راه های دور و سخت
خسته ایم از این همه
جاده های امن و راه های تخت
می روی سفر برو، ولی
زود بر نگرد
مثل آن پرنده باش
آن پرنده ای که عاقبت
قله سپید صبح را
فتح کرد.
poem
ما بچه ها اهل زمینیم
اما زمین دنیای ما نیست
این یک وجب دنیای خاکی
تا آخرش هم جای ما نیست...
ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |


