و خدایی که در این نزدیکیست...
برای تازه شدن هیچ وقت دیر نیست...
دنیا چیزی کم ندارد باور کن! دلتنگی هایت را همین امشب بگذار دم در شاید کسی نداشت و آمد و برد! بعد حتما" گریه هایش را می کند.شاید هم حرف هایت را نزد.بهتر! بهتر که تو نمی دانی.بی اینها هم عید می آید بی اینها هم می شود بعدازظهر چرتی زد نخوابی هم گنجشک ها بیدار می شوند باور کن اینقدر اخم نکن! در دیاری که در او نیست کسی یار کسی کاش یا رب که نیفتد به کسی کار کسی هرکس آزار من زار پسندید ولی نپسندید دل زار من آزار کسی آن که خاطر،هوس عشق و وفادارد از او به هوس هر دو سه روزی است هوادار کسی لطف حق یار کسی باد که در دوره ی ما نشود یار کسی تا نشود بار کسی * * عرفان نظرآهاري کوه استوار می دود / هرچه ساده هرچه سخت می دود هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود دکتر شریعتی جایی بهتر... آنجا که شاپرکی نیست در آرزوی پروانه... آنجا که رهگزران بیدارند ... جایی که عشق است بهای هر کس و مردی در انتظار مرگ نیست... آرزو دارم جهانی ، که خدایش در این نزدیکی است زندگی خنده ی تلخی نباشد به کنار هر زوج و فردی نماند به کنار هر جمع... زیستن به جهانی که در آن مردی است ، نشان هر مرد بخواب جوانه ی زیبا بخواب که زمان روییدن نیست زمستان نزدیک است و بهار در خواب تو زنده می ماند ... و چه سخت است است که ماهی کوچک عاشق آبی بیکران باشد... 
يك دانه كور / بي آنكه دنيا را ببيند / در لاي آجرهاي يك ديوار، گم بود / در آن جهان تنگ و تاريك / با باد و با باران غريبه / دور از بهار و نور و مردم بود / اما مدام احساس مي كرد / بيرون از اين بن بست / آن سوي اين ديوار، چيزي هست / اما نمي دانست، آن چيست / با اين وجود او مطمئن بود / اين گونه بودن زندگي نيست
هي شوق، پشت شوق
در دانه رقصيد
هي درد، پشت درد
در دانه پيچيد
و ديگر او در آن تن كوچك، نگنجيد
قلبش ترك خورد
و دستي از نور
او را به سمت ديگري برد
وقتي كه چشمش را به روي آسمان وا كرد
يك قطره خورشيد
يك عمر نابينايي او را دوا كرد
او با سماجت
بيرون كشيد آخر خودش را
از جرز ديوار
آن وقت فهميد
كه زندگي يعني همين كار
بهار می دود /
رود بی قرار می دود / ابر می دود / درخت می دود

کرم خاکی از میان خاک / بی صدا می دود
پیچکی شکسته با عصا / می دود
سنگریزه ای بدون دست و پا / می دود
می دود ولی چرا ؟ می دود ولی به مقصد کجا ؟
غنچه های نوجوان / درخت های پیر
آسمان سرفراز و خاک سربه زیر
روزهای زود و سالهای دیر
هرچه بود و هرچه می شود / هرچه رفت و هرچه می رود
می دود به سمت پس کجاست ؟ کو ؟
می دود به پای جستجو
می دود به های و می دود به هو
می دود فقط به سوی او
عرفان نظر آهاری
هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم
و هنگامی تشنه آتش شدم،
که در برابرم دریا بود و دربا و دریا ...!
پيرمردي صبح زود از خانهاش خارج شد.. در راه با يك ماشين تصادف كرد و آسيب ديد. عابراني كه رد ميشدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان كردند. سپس به او گفتند: « بايد ازت عكسبرداري بشه تا جائي از بدنت آسيب نديده باشه»
پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازي به عكسبرداري نيست.
پرستاران از اول دليل عجلهاش را پرسيدند.
پيرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا ميروم و صبحانه را با او ميخورم. نميخواهم دير شود!
پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر ميدهيم.
پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نميشناسد!
پرستار با حيرت گفت: وقتي كه نميداند شما چه كسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او ميرويد؟
پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: اما من كه ميدانم او چه كسي است ...!


| Design By : Night Skin |



