|
سرد است هوا دل من در طلب هرم نفس های دل انگیزحیات و غمی همچون کوه کمرم را به تحمل فرا می خواند دل من گمشده است در پیچ و خم کوچه بی پروایی ها سرگشتگی ام را به کدامین فریاد در گوش خدا بنمایم نجوا که من اکنون اینجا به چه کار آمده ام یا به کدامین علت به کجا خواهم رفت؟ و چرا شاعر گفت : تا شقایق هست زندگی باید کرد؟ من نمی دانم چه تمنایی است میان گل نیلوفر و عشق در دل لاله سرخ شبنم سبز امید ، می نماید ماوی چمن رویایم در هیاهوی غم تنهایی زیر پاله شده است نهر پر تلاطم اندیشه چندی است که آرام و روان نم نمک می خشکد شاید که سر کوه حقایق برفی دیگر نیست! شیشه پنجره یکرنگی امروز شکست! آری ، با سنگ نفاق و من اکنون تنها در گوش خدا می نمایم نجوا ناگهان در گوش دلم زمزمه ای جاری شد لرزش دست دلم را چیدم آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ گفت با مهر که ای بنده من آدمی را زعدم آوردم تا نباشم تنها تا نمایم به همه عالمیان هنر خلقت را باش با من که دگر هیچ غمی نتواند کمرت را به تحمل فرا بر خواند یادم آمد مثلی ، که دگر هیچ نگویم جز آن با خدا باش شوی شاه جهان وگر اندیشه دیگر داری من ندانم چه شود آخر آن + نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/13 6:36 PM توسط بانوی کوچک |
|
| ||||||