و خدایی که در این نزدیکیست...
برای تازه شدن هیچ وقت دیر نیست...
بوی نم می شنوم گویی آسمان امشب هم تنهایی خویش را با زمین قسمت کرد و زمین بهترین سنگ صبوری است که آسمان می داند از فراسوی افق می آید سایه سرد سکوت آسمان لحظه ای آرام گرفت و سکوتی سنگین نجوای زمین و آسمان را با خود برد بوی کاه گل در هوا می پیچد می کشاند به مشامم عطر یک خاطره را از دل باغ صدایی آمد سوسن از یاس سوالی دارد اما ناگهان آسمان غرش کرد برق در چشم ترش لرزش کرد و دوباره می شکست سایه سرد سکوت نم نمک دست نوازش بر سر باغ کشید و چه زیباست دیدن نوازشی با غرش چکه چکه آسمان می بارید و در کوچه تنهایی من هیچ نبود ... ببار بارون...
نوشته شده در سه شنبه 1387/11/08ساعت
7:8 PM توسط قاصدک|
| Design By : Night Skin |


